یافتن پست: #بی

*elnaz* *
*elnaz* *
یکدیـــــــگر را کرده ایم تا یــــــــــکی دیگر را پیدا کنیم به همین ... !...
4 دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 19:26
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺭﻓﯿﻖ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻧﮑﻦ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ//ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺳﮕﯽ
ﻓﻘﻂ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﯾﻪ ﻗﺒﺮ

ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺗﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺩﺭﺩ // ﺑﯿﺎ ﺑﺒﺮﻣﺖ ﺑﻪ
ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺟﻨﺠﺎﻟﯿﻪ ﻣﻦ

ﺭﻓﯿﻘﺎﻣﻮﻥ ﺑﺮﻕ ﺩﻧﯿﺎﺭﻭ ﺩﯾﺪﻧﻮ ﮐﻮﺭ ﺷﺪﻥ // ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺍﺯ
ﺧﻮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻌﻮ ﺩﻭﺭ ﮐﻨﻢ

ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻤﻮ ﺑﺮﻡ ﺗﺎ ﺣﺎﻝ ﺑﻐﺾ // ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﻣﻮ
ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﻣﻮ ﺑﺸﻢ ﺗﻮ ﻭﺍﮊﻩ ﮔﻢ
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 19:14
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
مدتی است دیگر از تهِ دل نمیخندم

فقط لب هایم

نقشی به نام لبخند را بازی میکنند

تا کسی نفهمد بی تو چه میگذرد . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 17:11
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاه آدمی

در بیست سالگی می میرد

ولـــــــــی

در هفتاد سالگی

به خاک سپرده میشود
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:55
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )
ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
- : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
سگ اولی پوز خندی زد و گفت :
- " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:47
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ایا از اشنایان خود بی خبرید؟؟اایا مدتی است که اقوام دور خودرا ندیده اید؟؟ کافیست با دوست پسر خود در سطح شهر ظاهر شوید آنگاه اموات خودرا هم میبینید.......
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:40
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو مترو یارو دست کرده تو جیبم، دستشو گرفتم میگم راحتی داداش؟

میگه ااا جیبه تو بود؟

بابا بگو دیگه، یه ربه دارم میگردم، فکر کردم موبایلمو زدن،

نزدیک بود داد و بیداد کنم یه بی گناه دستگیر شه!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:22
+3
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
بی گناه پــــــای چوبه دارمیخندید، انگارنمیدانست دوره ضرب المثــــــل هاتمام شـــده
آخرین ویرایش توسط mamad-rize در [1392/03/5 - 12:13]
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 12:13
+4
roya
roya
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 12:07
+4
AmiR
AmiR
روزی عقابی خسته داشت پرواز میکرد که ناگهان گنجشکی میره طرفش میگه:

کاکا وسعت پر رو حال میکنی؟ عقابه میگه: برو حوصلتو ندارم!

گنجشکه بازم پیله میکنه میگه: کاکا وسعت بال رو حال میکنی؟

عقابه بازم میگه: برو حوصلت و ندارم و گرنه میام یه کاری میکنم پرات بریزه

! گنجشکه میگه: مردی بیا! عقابه میره طرف گنجشکه میزنه پراشو میرزونه

گنجشکه در حال افتادان میگه کاکا هیکل و حال میکنی!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 11:55
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ