reza
چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد ، چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد
اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمی کند .
اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی ...
اما هرگز این دستهای تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند،
درک نخواهی کرد
ترانه شرقی/فردریکو گارسیا لورکا
reza
ما با خود رفتگانیم
و آنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود
از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
reza
چشم هایم را به بیمارستان می برم.
نمی دانم چه مرگشان شده!
هر شب در خواب
جایشان را خیس می کنند...!
reza
گنجشک می خندید ! به این که چرا هر روز ، بی هیچ پولی ، برایش دانه می پاشم ! من میگریستم ! به این که حتّی او هم ، محبّت مرا از سادگی ام می پندارد !!!
reza
با خوبی ها وبدی ها، هرآنچه که بود؛
برگی دیگر ازدفتر روزگار ورق خورد
برگ دیگری ازدرخت زمان برزمین افتاد،
سالی دیگرگذشت
روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .
خدایا چی میشه عمو ی من هم بره خارج؟
1391/01/1 - 22:16 ( لايک توسط 1 کاربر )قول میدم خودمو لوس نکنم و زود قبول کنم عیدی رو
خدا جون عمه ها و عموها و خاله ها و دایی هام رو میشه با هم بفرستی خارج؟