علـــــــــــــــــی
شغلش این بود بیاید،
عاشق کند...
تنها بگذارد و برود...!
نامرد... نمیدانم!
مامور بود و معذور...
ronak
دلم براي جنگ هاي لوله خودكاري ، دلم برای شیطنتهای کودکی و ایستادنهای مکرر پشت در دفتر دلم برای معلمهایی که عاشقانه آزردنم وعشقهایی که بی بهانه آزردمشان و از همه بيشتر دلم براي خدا تنگ شده...
ronak
دوستی اتفاق است ،
جدایی رسم طبیعت ،
طبیعت زیباست ،
نه به زیبایی حقیقت ،
حقیقت تلخ است ،
نه به تلخی جدایی ،
جدایی سخت است
نه به تلخی تنهایی .
آرزویم این است ...
نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه، که دلت می خواهد
سال نو بر همه مبارک
ronak
گاه جلوی آینه می ایستم
خودم را در آن میبینم
دست روی شانه اش میگذارم و می گویم
چه تحملی دارد دلت...