یافتن پست: #بی

مهسا
مهسا
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت پیش خدا حسرت هیچ بیش و کم نداشت دل از خدا برید و در زمین نشست صدبار عاشق شد و دلش شکست به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:40
+3
elahe
elahe
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:38
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
کفشم پامو زده بابام میگه مگه تنگه؟ پ نه پ با هم دعوامون شد حسابی کتک خوردم ازش
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:36
elahe
elahe
وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:34
+2
مهسا
مهسا
عشق را دوست دارم اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم. اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن.قول می دم که خیلی ساکت باشم. اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن...قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم. اما اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد...سریع به دیدنم بیا حتما بهت احتیاج دارم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:33
+4
مهسا
مهسا
گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان چراکه بیشتر دوستمان دارند وقتی دوستشان نداریم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:33
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
زدم شبکه 1 سریال ببینم دیدم داره علی رو نشون میده گفتم اه داداشم میگه به خاطر این میگی؟ پ نه پ اه بخاطر این بود که از اولش سخنرانیشو نشنیدم پـَـــ نــه پـَـــ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:29
+2
elahe
elahe
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر می گویم به یادت در قفس غمگینو خسته ... من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ... ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:27
+2
مهسا
مهسا
روزی در همین نزدیکی ها کسی که مثل همه بود در چشمانم قلابی انداخت و قلبم را ربود و حالا از مچ دستانم آرزوی باران خون می آید! به خاطر ربوده شدن قلبم! رگ ها غارت شدند و لبخندها اشک ...........
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:11
+3
مهسا
مهسا
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:08
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ