یافتن پست: #بی

محمد
محمد
نشسته در رهگذر انتظار
این دل من تا که بیاید بهار
ما همه پر بسته و دل خسته ایم سخت به ما میگذرد روزگار
بار الها! به حق پنج تن
کن فرج حضرت او برقرار

الا ای یوسف زهرا..........خدا کند که بیایی
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 08:38
+5
محمد
محمد
اینکه کنارش باشی و اون تو رو نبینه پیرت میکنه
گاهی اوقات باید خودتو ازش بگیری تا بدونه
اون چیزی که اون داشته و قدر ندونسته
وبا بی تفاوتی ازش گذشته دیگران حسرت داشتنش رو میخوردن..
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 08:34
+5
محمد
محمد
از تنهایی به مردم می گریزم ....
و از مردم به تنهایی پناه می برم ...
راست می گفتی نیما!..
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟!.........
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 08:32
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
اگه خیلی وقته فامیلاتونو ندیدین اصلا نگران نباشین ، یه نخ سیگار روشن کنین جد و آبادتونم میبینین تو خیابون
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 01:29
+6
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
ای امام سجده کننده بر تربت کربلا ، عروجت بر جاده های گل آذین بسته آسمان و رها شدنت از بی مهری های اهل زمین بر قلب های ما تسلیت باد
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 01:19
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
از تو بیشتر !
خاطره هایت را دوست دارم که با من مانده اند ، آرام و بی ادعا و وفادار
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 01:14
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
مادره خطاب به پسرش : نیوتن رو میشناسی ؟
پسره : نه کی هست ؟
مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
پسره : خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟
مادر : نه !
پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 01:11
+3
alireza
alireza
فدای همتون بشم. با تو هم هستم بیخودی قیافه نگیر بهت نمیاد شب بخیر
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 23:18
+3
-1
AmiR
AmiR
این چه حکمتی آخه خدایا
من و اون........که خیلی وقته جداشدیم
خدایا تو این مدت فقط چهار بار خوابشو دیدم
دوتا خواب اولی فقط نگام میکرد
خواب سومی گفتش خیلی دوست دارم
تو چهارومی گفت خیلی بی معرفتی
آخه خدا قربونت برم این چه حکمتیه
چرا انقدر اذیتم میکنی

یا برشگردون یا خاطراتشو پاک کن

شبو روزم شده گریه به قرانت قسم
موهام سفید شده

آخه لامصب کمکم کن ددیگه تحمل ندارم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:40
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi

دختری از کوچه باغی میگذشت


یک پسر در راه ناگه سبز گشت


در پی اش افتاد و گفتا او سلام


بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام


دختر اما ناگهان و بی درنگ


... سوی او برگشت مانند پلنگ


گفت با او،بچه پروی خفن


می دهی زحمت به بانوی چو من؟


من که نامم هست آزیتای صدر


من که زیبایم مثال ماه بدر


من که در نبش خیابان بهار


میکنم در شرکت رایانه کار


دحتری چون من که خیلی خانمه


بیست و شش ساله ،مجرد،دیپلمه


دختری که خانه اش در شهرک است


کوی پنجم،نبش کوچه،نمره شصت


در چه مورد با تو گردد هم کلام


با تو من حرفی ندارم والسلام


دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:39
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ