یافتن پست: #بی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من یه خواستگار داشتم.......
بهش گفتم فعلا میخوام درس بخونم..
بیشعور رفت و دیگه نیومد
اصلن به کلمه "فعلا"توجه نکرد!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 21:01
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞
می خواستم چشمهای تو را ببوسم
تو نبودی، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت و گو گفتم:
تو ندیدیش...!؟-
دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید
می خواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت و گو...!؟
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بی رویا نداشته ام.
░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞░░░۞
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 20:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسر خاله ام مدارکشو داده واسه ترجمه که بره واسه خارج

بعد اومده خونه ما میگم چایى میخورى یا شربت؟؟؟

میگه قهوه اسپرسو اگه دارى بیار !!!!

تا هفته پیش خاکشیرو با کاسه سر میکشید :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 20:38
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 19:16
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو خونه شما هم اینجوریه که بعد از شام هیچکس جرات نمیکنه از جاش بلند شه چون تا بلند شه:::سرپایی ظرفا رو ببر آشپزخونه بشور، سرپایی چایی بیار، استکانا رو ببر، سر پایی میوه بیار، سر پایی رخت خوابا رو هم بنداز،،،
..
.
.
.
-کولرو هم روشن کنم؟؟
-غلط می کنی... :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 19:13
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 19:01
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:49
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یادم میاد بچه بودم تو مهمونی سر سفره غذا، نوشابه خورده بودم بعد از دماغم اومده بود بیرون، بعد همه حالشون

بد شد منم که دماغم داشت میسوخت با مشت کوبیدم سر زمین! مشتم خورد سر قاشق، قاشق پرت شد طرف

دهن بابابزرگم دندون مصنوعیش شکست یکی از دندوناش افتاد تو غذا!! دیگه همه پراکنده شدن کسی غذا

نخورد!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:40
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ترسناک ترین جمله در زمان کودکی :وایسا برسیم خونه...

اصلا یه وضعی!!!! ینى تا برسیم خونه ١٠٠ بار آرزوى مرگ میكردیم !!!!

یه بار تو ماشین خودمو زدم به خواب ، وقتى رسیدیم خونه ، بابام یه طورى كه من بشنوم به مادرم گفت ، حیف كه خوابه وگرنه ادبش میكردم حالام عیب نداره فردا صبح كه بالاخره بیدار میشه!!!

نشون به این نشون كه فرداش تا ساعت ٥ عصر تو تخت غلت میزدم ینى من خوابم :)))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامان :برو ببین گلها خشک نشدن؟
من :نه بابا دیشب بهشون اب دادم
مامان :به گلها هرروز باید اب داد
من :نه اتفاقا میپوسن
مامان :نمیپوسن برو بهشون اب بده
من :حالا بعدا
مامان :میشه بری ۲دقیقه گمشی؟ منو بابات میخوایم خصوصی حرف بزنیم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:10
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ