یافتن پست: #بی

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است نه برای مردمان شرورش
به خاطر کسایی که این شرارت ها رو میبینن ولی دم نمی زنند
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:29
+6
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:29
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نیمه شب آواره و بی حس و حال – در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال – دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت – یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را – خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را – آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود – چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او – همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او – ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد جایگاه خستگی – این چنین شد آغاز دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر – وای از آن عمری که با شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر – دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد – گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل – گرگشایی چشم و دل زیباست دل

گرتو زورقمان شوی دریاست دل – بی تو شامی بی فرداست دل

دل به عشق روی تو ویران شده – در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشق وفادارم بدان – من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان – چون تویی محمول خمانم بدان

با تو شادی میشود غمهای من – با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت ز دل افزون شده – دل به جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده – عالم از زیبائیت مجنون شده

در سرم جز عشق تو سودا نبود – بهر کس جز او در این دنیا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود – همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود – در نجابت در نکوهی طاق بود

روزگار : روزگار اما وفا با ما نداشت – طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش عشق ما سنگی گذاشت – بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصر هجران بود و بس – حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود – در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود – سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست – ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست – این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست – رفت و با دلدار دگر عهد بست

با که گویم آنکه هم خون من است – جسم جان و تشنه خون من است

بخت بدبین وصل او قسمت نشد – این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد – عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست – از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم – مست مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم – آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را – عشق من : عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از تو حتی اسم من را نبر – خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت – فردا را نگر

آخرین یکبار از من بشنو پند – بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود – عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود – ماهی بیچاره اما مرده بود
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:28
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
چه فرقی میکند چند شنبه است ؟

من سکوتم خیس : از آواز این بی نامها است .

پوسیدم از اضطراب برگشت : در میان ازدحام خوابها : در این برهوت بیم زوال ندارم : مخشوش

و محصور لحظه : تنها مانده ام .

و اکنون اقرار میکنم که تنهای تنهایم .

اینجا پنجره ها تنها رو به دلهره نیستی باز هستند : نیستی تا ببینی : از درد میلرزند .

از وسوسه رفتن لبریزم : محجورم : کاش بودی تا بنگری چه رنجورم : در ذهن این تشویش ها

بارور شدم : دارم به ویرانی اعتیاد پیدا میکنم : ملول و آزرده به دیداری دوباره می اندیشم .

از این منظر : از این تصویر : از این گریه .

خنده هایم بر لبم فرارند : بی اعتبارند : خوشی هایم اگر باشند ناپایدارند : وای اگر نباشی !!!

نبض لحظه هایم نخواهد زد : باور ندارم در این زمین هرز بروم .

در حال سقوطم پیوسته : اما با حالی پریشان به انکار ویرانیم به پا می خیزم .

کجا رفتند دقایقی که جزبمان میکرد ؟ گیجم : گنگم : تاول جامانده بر ذهن زمانم .

متورم و مت[!] و باد کرده ام : ای آئینه : ای آئینه نقاب از چهره ام بر دار و آئینه چه وقیهانه فارغ از

کشمکش نفسهای پر اضطرابم : دیوانه وار ترک میخورد .

من در گیرودار این بهت سرسام گرفتم : رو به مقصدی نامعلوم تحلیل میروم .

در هاله ای از بی سرانجامی تاریک میشوم : من به واقعیت فاصله نزدیک میشوم .

و در امتداد نازکها : باریک میشوم .

محصور شدم : چاره ای نداشتم : نقبی زدم به شعر : به قافیه : به عشق .

هرچند اهل طغیان نیستم : چون موج !!! وای ... این همه واژه مظلوم : حرفهایم برای تو نامفهوم .

درگیرودار این فراموشی : خط تابش چشمم عاقبت خاموشی است .

دردهایم را پایانی نیست و حرفهایم را همچنین .

بی انتها است : کسی چه میداند شاید تا به ابد .

خمیازه ای بکش : بخواب : تا نبینی وحشت و کابوس بی داریم را در انعکاس درد .

التماس یک مرد
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:26
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:03
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
سلام دوستای گلم....

دوستان اگه کسی با من مشکل داره خواهشا بخودم بگه
ن خاله زنک بازی دراره

کسی با من مشگل داره؟؟؟خوب بگه

اگه همه هم حال نمیکنن باهام مشکلی نیست نمیام اینجا
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 23:55
+4
xroyal54
xroyal54
هیچ خريَ آآدم نیــــــســــت.....امــــــــــآ بــعضـی آدمــــــــآ خیـلـــــــی خـــرن!


فـــکـــر کــنــم خـــــــــدآآ نـــیمــه گــــمــ شـــدِه مــــنو تـــــــــقــسیم کــردِه

تــــو وجود همـــــــــــــــــــه....!!

لــــــــآمـــــصـــــــب هر کیـــــــو میـــــــــبیـــــــنم.....

بـــــــــهش یـــــه حــــــــس عـــــجـــــــبـــــی دااااآاارم.........!!

وآآآالــــــــــــــاآااا ...............!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 21:28
+7
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
گاهی دلم می گیرد... از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخند گرمی فریبت می دهند! از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند!! دلم می گیرد... از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد!! و نگاهی که به توست... و هیچ وقت تو را نمی بیند! از دوستی که برایت هدیه دو بال برای پریدن می آورد... و بعد... پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند!!! دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به هوسبازانی که ترانه عشق میخوانند!! این همه هیچ... گاهی حتی از خودم هم دلم میگیرد...!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 19:42
+10
xroyal54
xroyal54
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید..
جای شماره به او امنیت بدهید.
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مورد نظرتان.. بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه خلوت می بیند
احساس امنیت کند نه ترس..
بیایید فارغ از جنسیت..
کمی مرد باشید
دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 19:27
+8
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
7واقعیت دنیا: 1-شما نمیتوانید صابون روی چشمانتان بریزید. 2-شما نمیتوانید موهایتان را بشمارید. 3-شما نمیتوانید از بینی خود نفس بکشید زمانی که زبانتان بیرون است. 4-شما مورد سوم را انجام دادید. 5-زمانیکه مورد سوم را انجام دادید فهمیدید که میتوانید اما شبیه به یک حیوان با وفا شدید. 6-الان لبخند میزنید در حالی که سر کار رفتید. 7-برای دیگران بفرستید تا بتوانید انتقام بگیرید {-7-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/27 - 18:37
+9

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ