یافتن پست: #بی

saman
saman

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم


مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی


ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "


اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...


جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم


تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود


گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم


تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب


برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:10
+1
saman
saman


گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم





همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم







به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام




خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم







پرده مطربم از دست برون خواهد برد




آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم







پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب




تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم







منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن




از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم







دیده بخت به افسانه او شد در خواب




کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم







چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید




با که گویم که بگوید سخنی با یارم







دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا




بجز از خاک درش با که بود بازارم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:07
+2
saman
saman

در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم



در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم



در دیدهٔ هر عاشق او بود همه لایق



وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم



دلدار دل افگاران غم‌خوار جگرخواران



یاری ده بی‌یاران، هرجا همه او دیدم



مطلوب دل در هم او یافتم از عالم



مقصود من پر غم ز اشیا همه او دیدم



دیدم همه پیش و پس، جز دوست ندیدم کس



او بود، همه او، بس، تنها همه او دیدم



آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین



فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم



دیدم گل بستان ها ، صحرا و بیابان ها



او بود گلستان ها ، صحرا همه او دیدم



هان! ای دل دیوانه، بخرام به میخانه



کاندر خم و پیمانه پیدا همه او دیدم



در میکده و گلشن، می‌نوش می روشن



میبوی گل و سوسن، کاینها همه او دیدم



در میکده ساقی شو، می در کش و باقی شو



جویای عراقی شو، کو را همه او دیدم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:05
+3
saman
saman
من گرفتار و تو در بند رضای دگران


من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران


گنج حسن دگران را چه کنم بی رخ تو؟


من برای تو خرابم تو برای دگران


خلوت وصل تو جای دگرانست دریغ


کاش بودم من دلخسته به جای دگران


پیش از این بود هوای دگران در سر من


خاک کویت ز سرم برد هوای دگران


گفتی امروز بلای دگران خواهم شد


روزی من شود ایکاش بلای دگران


دل غمگین "هلالی" به جفای تو خوش است


ای جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:02
+3
saman
saman

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد


در دام مانده باشد صیاد رفته باشد


آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله


در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد


امشب صدای تیشه از بیستون نیامد


شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد


خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا


صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد


از آه دردناکی سازم خبر دلت را


وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد


رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟


با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی


گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد


پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا


مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:43
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از من به شما نصیحت، تو جاده که دارین میرین هیچوقت با "مِگان" کل نندازید!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یک بار کل کل کردم باهاش، ازش سبقت گرفتم !

بی جنبه آژیر زد گفت: راننده پژو بزن بغل ببینم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:36
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بعضی وقتا شنیدن یه " بگو ببینم چه مرگته " از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای "عزیزم چی شده" بیشتر میچسبه....!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:34
+4
saman
saman


مردان خدا پردهٔ پندار دریدند





یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند







هر دست که دادند از آن دست گرفتند




هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند







یک طایفه را بهر مکافات سرشتند




یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند







یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند




یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند







جمعی به در پیر خرابات خرابند




قومی به بر شیخ مناجات مریدند







یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد




یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند







فریاد که در رهگذر آدم خاکی




بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند







همت طلب از باطن پیران سحرخیز




زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند







زنهار مزن دست به دامان گروهی




کز حق ببریدند و به باطل گرویدند







چون خلق درآیند به بازار حقیقت




ترسم نفروشند متاعی که خریدند







کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است




کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند







مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی




از دام گه خاک بر افلاک پریدند



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:31
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
بعضی وقتا شنیدن یه " بگو ببینم چه مرگته " از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای "عزیزم چی شده" بیشتر میچسبه....!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:30
+5
saman
saman

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو


بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو


شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار


چو روز گردد گویی در آتشم بی تو


دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا


همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو


اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا


دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو


پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 16:27
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ