یافتن پست: #بی

saman
saman

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر



باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر



امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم



شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر



عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر



بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر



مست مستم، مشكن قدر خود ای پنجه غم



من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر



چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد



گر به جز عشق توام هست تمنای دگر



تا روم از پی یار دگری می باید



جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر



باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز



اوستادان و فزودند معمای دگر



گر بهشتی است، رخ توست نگارا! كه در آن



می توان كرد به هر لحظه تماشای دگر



از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست



گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر



می فروشان همه دانند عمادا! كه بود



عاشقان را حرم و دیر و كلیسای دگر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 18:00
+5
saman
saman


چون ننالم؟ چرا نگریم زار؟
چون نمویم؟ که می‌نیابم یار
کارم از دست رفت و دست از کار
دیده بی‌نور ماند و دل بی‌یار
دل فگارم، چرا نگریم خون؟
دردمندم، چرا ننالم زار؟
خاک بر فرق سر چرا نکنم؟
چون نشویم به خون دل رخسار؟
یار غارم ز دست رفت، دریغ!
ماندم، افسوس، پای بر دم مار
آفتابم ز خانه بیرون شد
منم امروز و وحشت شب تار
حال بیچاره‌ای چگونه بود؟
رفته از سر مسیح و او بیمار
خود همه خون گریستی بر من
بودی ار دوستی مرا غم‌خوار
روشنایی ده رفت، افسوس!
منم امروز و دیده‌ای خونبار
آن چنانم که دشمنم چو بدید
زار بگریست بر دل من، زار
خاطر عاشقی چگونه بود
هم دل از دست رفته، هم دلدار؟
سوختم ز آتش جدایی او
مرهمم نیست جز غم و تیمار
روز و شب خون گریستی بر من
بودی ار چشم بخت من بیدار
کارم از گریه راست می‌نشود
چه کنم؟ چیست چارهٔ این کار؟
دلم از من بسی خراب‌تر است
خاطرم از جگرم کباب‌تر است



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:55
+4
saman
saman

چهره را از عشق خوبان ارغوانی کرده ایم
شوخ چشمی بین که در پیری جوانی کرده ایم
کس زبان چشم خوبان را نمیداند چو ما
روزگاری این غزالان را شبانی کرده ایم
نامرادیهای ما "صائب" بعالم روشن است
بر مراد خلق دائم زندگانی کرده ایم


(صائب تبریزی)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:48
+2
saman
saman


درد عشقی کشیده‌ام که مپرس





زهر هجری چشیده‌ام که مپرس







گشته‌ام در جهان و آخر کار




دلبری برگزیده‌ام که مپرس







آن چنان در هوای خاک درش




می‌رود آب دیده‌ام که مپرس







من به گوش خود از دهانش دوش




سخنانی شنیده‌ام که مپرس







سوی من لب چه می‌گزی که مگوی




لب لعلی گزیده‌ام که مپرس







بی تو در کلبه گدایی خویش




رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس







همچو حافظ غریب در ره عشق




به مقامی رسیده‌ام که مپرس!



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خنده دار است.....
" آه " را می کشیم...
" ناز " را می کشیم...
" انتظار " را می کشیم...
" درد " را می کشیم...
اما نقاش خوبی نشده ایم که : " دست " بکشیم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:40
+4
saman
saman



شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست





عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست






تطاول سر زلف تو و شبان دراز




چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا نیست






غم ملامت دشمن، ز هر غمی بترست




مرا ملامت هجران دوست، پیدا نیست






پدر به دست خودم، توبه می‌دهد وین کار




به دست و پای من رند بی سر و پا نیست






خدنگ غمزه گذر می‌کند ز جوشن جان




اگر تو را، سپر صبر هست ما را نیست






من آن نیم، که ز راز تو دم زنم، چون نی




وگر رود سخن از ناله، ناله از ما نیست






تو راست، بر سر من جای تا سرم بر جاست




دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست






حدیث شوق، چو زلف دراز گشت، دراز




بجان دوست، که یک موی، زیر بالا نیست






خیال زلف و رخت، روز و شب برابر ماست




کجاست، نقش دهانت که هیچ پیدا نیست






من از طبیب، مداوای عشق پرسیدم




جواب داد، که سلمان بجز مدارا نیست





(محرم قربانی زرنقی)



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:36
saman
saman

چندان ز فراغت گریانم که مپرس                        چندان ز غمت بسوخت جانم که مپرس


چندان بگریست دیدگانم که مپرس                      گفتی که چگونه ای ، چنانم که مپرس


ان دوست که دیدنش بیاراید چشم                      بر دیدنش از دیده نیاساید چشم


ما را ز برای دیدنش باید چشم                             ور دوست نباشد به چه کار اید چشم


گفتم دل و جان بر سر کارت کردم                        هر چیز که داشتم نثارت کردم


گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی                        این من بودم که بیقرارت کردم


گر با غم عشق سازگار باشد دل                          بر مرکب ارزو سوار اید دل


گر دل نبود کجا وطن سازد عشق                         ور عشق نباشد به چه کار اید دل


گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر                   چون ماه شبی میکشم از پنجره سر


اندوه که خورشید شدی تنگ غروب                      افسوس که مهتاب شدی وقت سحر


خون میچکدم به جای اب از دیده                          کار من و دل گشته خراب از دیده


بر خیز و بیا که تا تو رفتی رفته است                    رنگ از رخ و صبر از دل و خواب از دیده


گر وصل تو دست من شیدا گیرد                           وین درد فراغ راه صحرا گیرد


هم جان من از حال تو نیکو گردد                           هم کار من از قد تو بالا گیرد


بینم چو وفا ز بی وفایی ترسم                             در روز وصال از جدایی ترسم


مردم همه از روز جدایی ترسند                            جز من که ز روز اشنایی ترسم


گفتم چشمم ،گفت که جیحون کنمش                  گفتم جگرم ، گفت که پر خون کنمش


گفتم که دلم ، گفت که در این دو سه روز              مجنون کنم و ز شهر بیرون کنمش


دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:30
+2
saman
saman


غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم




به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت






چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم




ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر






چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم




نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار






که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم




بدین دو دیده حیران من هزار افسوس






که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم




قد تو تا بشد از جویبار دیده من






به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم




در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد






ببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم




نشان موی میانش که دل در او بستم






ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم




من و سفینه حافظ که جز در این دریا






بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/21 - 17:29]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:28
+2
saman
saman

دهانت را می بویند



مبادا که گفته باشی دوستت می دارم


دلت را میبویند



  روزگار غریبیست نازنین


و عشق را



کنار تیرک راه بند



تازیانه می زنند



عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد



در این بن بست کج و پیچ سرما



آتش را



   به سوخت بار سرود و شعر



    فروزان می دارند.



به اندیشیدن خطر مکن.



   روزگار غریبیست نازنین



آن که بر در می کوبد شباهنگام



به کشتن چراغ آمده است.



نور را در پستوی خانه نهان باید کرد



آنک قصابانند



بر گذرگاه ها مستقر



با کنده و ساتوری خون آلود



   روزگار غریبیست نازنین



و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند



و ترانه را بر دهان.



شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد



کباب قناری



برآتش سوسن و یاس


روزگار غریبیست نازنین


ابلیس پیروز مست



سور عزای ما را بر سفره نشسته است.



خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:26
+2
saman
saman
عشق شادی ست، عشق آزادی است

 


عشق آغاز آدمیزادی است


 


عشق آتش به سینه داشتن است


 


دم همت برو گماشتن است


 


عشق شوری زخود فزاینده ست


 


زایش کهکشان زاینده ست


 


تپش نبض باغ در دانه ست


 


در شب پیله رقص پروانه ست


 


جنبشی درنهفت پرده جان


 


در بنِ جان زندگی پنهان


 


زندگی چیست؟ عشق ورزیدن


 


زندگی را به عشق بخشیدن


 


زنده است آنکه عشق میورزد


 


دل و جانش به عشق می ارزد


 


آدمیزاده را چراغی گیر


 


روشنایی پرستِ شعله پذیر


 


خویشتن سوزی انجمن افروز


 


شب نشینی هم آشیانه روز


 


اتش این چراغ سحر آمیز


 


عشق ِ آتش نشین آتش خیز


 


آدمی بی زلال این اتش


 


مشتِ خاکی است پر کدورت و غش


 


تنگ و تاری اسیر آب و گل است


 


صنمی سنگ چشم و سنگ دل است


 


صنما گر بدی و گر نیکی


 


توشبی بی چراغ راه تاریکی


 


آتشی در تو میزند خورشید


 


کنده ات باز شعله ای نکشید؟


 


چون درخت آمدی ، ذغال مرو


 


میوه ای ، پخته شو کال مرو


 


میوه چون پخته گشت و آتشگون


 


می زند شهد پختگی بیرون


 


سیب و به نیست میوه این دار


 


میوه اش آتش است آخر ِکار


 


خشک و تر هر چه در جهان باشد


 


مایه سوختن در آن باشد


 


سوختن در هوای نور شدن


 


سبک از حبس خود دور شدن

(هوشنگ ابتهاج)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 17:13
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ