یافتن پست: #بی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم

جسدِ زنده‌ی در معرض ِ اضمحلالم

مثل وقتی که تو رفتی به سفر،غمگینم

مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم

گاه می گویم از زندگی‌ام خسته شدم

گاه می گویم مرگ آمده استقبالم

کودک تشنۀ آغوش توام بیخود نیست

صبح‌ها یکسره غر می‌زنم و می‌نالم

خواستم با نفست لحظه‌ای آرام شوم

گوشی ات گفت که از صبح سحر اشغالم

هرچه از صبح در خانۀ حافظ رفتم

"بوی بهبود ز اوضاع..." نیامد فالم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:17
+4
saman
saman
باز باران با ترانه .. می خورد بر بام خانه…
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
… فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین؟
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز، یاد باران
رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
بی بهانه شایدم گم کرده خانه ………….

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:57
+5
saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5
saman
saman

انگار
هزار سال منتظر بودم
بیایی پشت پنجره اتوبوس
برایم دست تکان بدهی،
تا این شعر را برایت بنویسم…


[لیلا کردبچه]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:38
+4
saman
saman

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه


راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد


برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!”


مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه”


راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من ۲۵ سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:36
+4
saman
saman
چقدر سخته بخوای بی تفاوت از کنار کسی رد شی که

عجیب ترین حس دنیا رو باهاش تجربه کردی …


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:33
+4
roya
roya
در CARLO
گاهی باید بی رحم بود نه با دشمن بلکه با خودت و چه بزرگت میکند آن سیلی که خودت می خوابانی بر صورتت
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:21
+3
roya
roya

♥ما از اوناش نیستیم که لبامون قلمبه باشه.


♥ما ازاوناش نیستیم هیکلمون چشمگیر باشه. 
♥ما ازاوناش نیستیم که موهاش بلونده چشاش کشیده و رنگیه. 
♥ما از اوناش نیستیم ک یه پسر مارو ببینه بگه اووف چه هلوویی!!!!! 

♥ما داف نیستیم داداش من. 
♥ما صبح تا شب تو رختخوابت نیستیم. 
♥جیگر نیستیم......! 
♥اما میدونی؟؟؟دلمون هرزه نیست وقتی میگیم دوست داریم از ته قلبه پاکمونه 


میتونی درک کنی ؟؟اگه بتونی بخاطر ظاهر بقیه دلمو نش[!] و



دوسم داشته باشی مردی...!!!!!!!! 


دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:18
+5
saman
saman
هرگاه زندگی را جهنم یافتی
سعی کن پخته بیرون آیی
سوختن را همه بلدند…


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:13
+3
saman
saman
خــوش به حــال اونــایی که تــو دنیـــای واقعی
اونقـــدر ســرشون شلوغه که
وقــت نمی کنــن بیـــان دنیــای مجـــازی…


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:12
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ