یافتن پست: #ترم

حمید
حمید
داشتیم تو خیابون قدم می زدیم كه یهو صداى ترمز شدیدى اومد و دو تا پا كه یكى عمودى یكى افقى رو هوا بود... خلاصه ملت جمع شدن بالای سر طرف، كه در این هنگام راننده پیاده شد و در كمال خونسردى گفت: آقا چیزیتون شد؟ یارو هم با همون وضع و صورت خونى مالى در حالی كه به سختى نفس می كشید گفت: پـَـ نه پَــ، خودمو انداختم زمین از داور پنالتى بگیرم! راننده گفت: نمكدون! منظورم اینه كه می خواى زنگ بزنم اورژانس؟ یارو گفت: پـَـ نه پَــ، زنگ بزن برنامه نود، عادل اینا كارشناسى كنن صحنه پنالتى بود یا نه! {-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 15:48
+7
-1
sahar
sahar
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من ب[!] و از ای
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 10:34
+13
sasan pool
sasan pool
این ترم آخر بچه های 87 هست.البته برای من آخر نیست هستم تا ترم 12 اگه هم شد کمسیون میرم تا ترم 14 .این شعر تقدیم به ورودی های مهندسی 87 .


‫خدا در هر کسی روحی دمیده /
برایش نقش هایی آفریده /
ولی از آن همه اندک کسی را /
مثال خویش مهندس آفریده /
.
.
روز همه ی مهندسای 87 ی مبااااااارک...‬
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 23:33
+1
☺SAEED☻
☺SAEED☻
سرعت اینترنت در حـــدیِ که اگـــــه الان پیاده بلند شم پست ها رو بیارم در خونه هاتون خیلی راحت ترم :|
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 19:06
+8
sasan pool
sasan pool
یک جمله جالب از حضرت علی (ع)
آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحمیل نکنید ، زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند!!!‬
قابل توجه مسئولین محترم.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:28
+1
sasan pool
sasan pool
پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسر جمله را گفت و چیزی ندید

نگو دخترک با یکی دسته بیل
سر آن پسر را شکسته جمیل

بگفتا: «جوابت نباشد جز این
نگویی دگر جمله‌ای اینچنین!

وگرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت به این دشمن است.»

پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده شکافت

پسر گفتش:«ای دختر محترم
که گفته که من از شما بهترم؟!

که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری از همه سرتر است

پسر سخت بیجا کند، مرگ بید
که برتر ز دختر بیاید پدید!»

پس آن ضربه خیلی نشد نا به جا
که یک مغز معیوب شد جا به جا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:24
+1
mina_z
mina_z
من نمی دونم اون استادی که ترم قبل از درسش افتادم
این ترم دوباره با چه رویی می خواد بیاد سر کلاس...{-18-}{-18-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 10:54
+7
فکل مکل
فکل مکل
با دوست دخترم پشت چراغ قرمز ... تو ماشین نشسته بودیم یهو یه گل فروشه اومد جلو گفت: آقا یه گل بخر... گفتم نمیخوام عزیزم گلفروش : وااااااااا! پس چرا واسه دختر دیروزیه خ[!] واسه این نمیخری؟؟؟ چرا فرق میزاری بینشون؟؟؟ بعد دوید رفت..{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 23:52
+5
شاهین
شاهین
مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه… راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه… بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 13:26
+5
پاراگلایدر
پاراگلایدر
من هستم توی ایستگاه و مرد جوانی با کیف سامسونت و صورت خسته و تنها. نشسته ام روی نیمکت او راه می رود. نگاهم نمی کند. گمانم حس می کند شاید از تنهاییمان بترسم صورتش را انداخته پایین می رود آن طرف تر . نمینشیند روی نیمکت. زیر چهارچوب هم نمی ایستد. می رود آن طرف. تا نبینمش تا نترسم از تنهاییمان. راست است فکرهاش. راحت ترم وقتی که نیست زیر چهارچوب. راحت ترم وقتی نمی بینمش و ترسم نیست از تنهایی شبانه ایستگاه. فکر می کنم این قوانین نانوشته را کی تصویب کرده است؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:17
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ