یافتن پست: #تنگ

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سر جلسه امتحان به مراقب میگم برگه اضافی دارین ؟ میگه جوابا توی برگه اصلی جا نشد ؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ جا شده ولی یه کم جای جملات تنگه ، بیچاره ها اذیت میشن ! خدارو خوش نمیاد !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/28 - 00:03
+3
elahe
elahe
اى كسى كه گره‏هاى سختیها بوسیله تو گشوده مى‏شود، و اى كسى كه تندى و سورت شدائد بتو مى‏شكند، و اى كسى كه بیرون شدن از تنگى به راحتى فرج از تو طلبیده مى‏شود
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:45
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
کفشم پامو زده بابام میگه مگه تنگه؟ پ نه پ با هم دعوامون شد حسابی کتک خوردم ازش
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:36
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:08
مهسا
مهسا
دل جاده ها تنگ می شوند برای آنهمه شوقی... که در لحظه ی به هم رسیدن داشتیم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:57
+1
مهسا
مهسا
گفتم به گل زرد چرا رنگ منی افسرده و دلتنگ چرا مثل منی من عاشق اویم که رنگم شده زرد تو عاشق کیستی که هم رنگ منی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:54
+1
مهسا
مهسا
ترا به خدا سپردم خودم را به دلتنگی هام خدا خودش می داند چطور مواظب تو باشد دلتنگی هام هم خوب بلدند چطور ترا هی به یاد من بیاورند!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 22:35
+3
رضا
رضا
او خالی از هر نقش، از هر رنگ
من خالی از هر شوق، بس دلتنگ
در کنج زندان فراموشی
رنجیده از یاران بس دلسنگ
جولان تنهایی در روحمان،از چهره ی مأیوسمان پیداست
"بوم سفیدم" مثل من تنهاست
گرچه وجودش ،تاروپودش، پارچه ست اما...
میدانم او هم مثل من لبریز از احساس
بی انتها تنهاست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 19:49
+2
رضا
رضا
تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی ------------- نیمه شب صدای نفست می‌آید برمی‌گردم سمت تو " آب می‌خواهی ؟ " چه خیال‌ها می‌کنم مگر تاریکی آب می‌خورد می‌گویی بله ----------------- به ياد تمام لحظات با تو بودن و در حسرت تمام لحظات دور بودن از تو برايت دعايي خواندم الهي رنگ دو چيز را هرگز نبيني: دلتنگي و حسرت ديدار !! ----------------------- اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم چون مزرعه تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار يا يار به من يا هر دو بميريم و به پايان برسيم......
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 18:57
+3
elahe
elahe
هر روز تنگ غروب تو سربازی صفا داره لب مرز تیر اندازی تا چهل چراغ پادگان روشن میشه سر دیگ عدسی غوغا میشه توی دیگ عدس ، افتاده یک مگس بخورم ، نخورم گرسنه می مونم قدر آش ننم رو حالا می دونم {-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 15:32
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ