یافتن پست: #تو

ar8qf4min
ar8qf4min
آیا می‌دانستید در بدن هر انسان بیش از ۷ میلیون عصب وجود دارد و خانم‌ها این توانایی را دارند که روی تک تک آنها راه بروند؟!
اصن ۱ وضعیه!!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 10:46
+4
behzadsadeghi
behzadsadeghi
عمه ی توماس ادیسون مجددا در بیانیه ای به مردم شریف ایران اعلام کرد: توماس فقط برق را اختراع کرده است لطفا به خاطر قبضش ما را مورد عنایت قرار ندهید !!!!! والاااااااا چه کاریه..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 00:49
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

صندلیت را کنار صندلیم بگذار !
همنشینی با تو یعنی “تعطیلی رسمی تمام دردها”


دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 23:39
+8
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

زندگی مثل بازی شطرنجه
.
.
.
.
.
البته تو خیلی بچه ای ، برو همون منچتو بازی کن !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 23:28
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی دوست بدار
کاری که خدا با تو می کند


دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 23:24
+6
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
رفت .... به سلامت
من خدا نیستم بگویم صد بار توبه شکستی باز آی....
آنکه رفت به حرمت آنچه با خود برد حق بازگشت ندارد....
رفتنش مردانه نبود ....
لااقل مرد باشد برنگردد...
خط زدن برمن پایان نیست آغاز بی لیاقتی اوست ...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 23:17
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد...

نه به شکل " دوستت دارم" و
یا نه به شکل " بی تو میمیرم " ... ...

ساده شاید ، مثل :

" دلتنگ نباش، امیدت به
خدا ... فردا روز دیگری ست ! "
دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 22:10
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗـــــﻬﺮﻱ ..
ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﻫﻤﻪ ﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻣﻴﻠﺮﺯﻩ!
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ..
ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ .
ﭼﻮﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﺍﻭﻭﻧﻪ ..
ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺍﻭﻥ ﻧﻴﺴﺖ ..
ﺧﻴﻠﻲ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﻴﺸﻲ !!
ﻭﻟﻲ ﻏﺮﻭﺭ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺷﻨﻴﺪﻱ ﺭﻭﺯ
ﺁﺧﺮ ..
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ..
ﻣﻨﺘــــــــﻈﺮﻱ ﺍﻭﻥ ﺍﻭﻝ ﺑﻴﺎﺩ ﺳﻤﺘﺖ !!
ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ .. ﺗﻮﺍﻡ ﻧﻤﻴﺮﻱ ...
ﮔــــــﺎﻫﯽ ......
ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ تو ﺍﻭﺟـــﺶ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺗـــــــﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﻪ ..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 21:54
+6
xroyal54
xroyal54

روزي حضرت عيسي از صحرايي مي‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدي رسيد و با او مشغول سخن گفتن شد.


در اين هنگام، جواني كه به كارهاي زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا مي‌گذشت. وقتي چشمش به حضرت عيسي و مرد عابد افتاد، پايش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ايستاد و گفت:


«خدايا! من از كردار زشت خويش شرمنده‌ام، اكنون اگر پيامبرت مرا ببيند و سرزنش كند، چه كنم؟! خدايا! عذرم را بپذير و آبرويم را مبر!»


چشم عابد كه بر جوان افتاد، سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا! مرا در قيامت با اين جوان گناه‌كار محشور مكن!»


در اين هنگام خداي برترين به پيامبرش وحي فرمود كه: «به اين عابد بگو ما دعايت را مستجاب كرديم و تو را با آن جوان محشور نمي‌كنيم. چه، او به دليل توبه و پشيماني، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبيني، اهل دوزخ!»


دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 21:51
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/13 - 21:51
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ