یافتن پست: #تو

saman
saman

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی


یادم کن تا هستم ای امید زندگانی


تا به هر ترانه می‌کشد زبانه شور عاشقانه من


حال دل می‌گویم با زبان بی زبانی


هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم


بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی


تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد


دل ز مهربانیت شور و شادی‌ها دارد


با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی


چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی


دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو


که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی


چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر


دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می‌توانی


پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟


تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟


با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی


یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:32
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

هیچکس به قدر نفس خودت تو را نمیتواند رهبری و ارشاد کند : شکسپیر .

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:12
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانمتا نگويي که دلم غافل از آن عهد و وفاستخوب رويان همه گر بادل من خوب شوندخوبِ من، با همه خوبان, حساب توجداست!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:06
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

پرستو ها چرا پرواز کردید جدایی را شما آغاز کردید خوشا آنانکه دلداری ندارند به عشقو عاشقی کاری ندارند خداحافظ برای تو رهایی برای من فقط درد جدایی خداحافظ برای تو چه آسان ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:04
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
رد پای خدا

روزی روزگاری بنده ای بود عاشق خدا و هر روز دست در دست خدا در کنار ساحل قدم میزد .

یک روز هنگام قدم زدن بنده به خدا گفت : خدایا می بینی ردپای هر دوی ما روی شنهای ساحل بجای مانده ؟

خدا گفت : آری .

بنده به خدا گفت : من تو را خیلی دوست دارم : اما گاهی اوقات می بینم تو مرا رها میکنی .

خدا گفت چرا چنین فکری میکنی ؟

بنده گفت : وقتی برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم فقط ردپای خودم را می بینم و تو نیستی .

خدا خندید و گفت : اشتباه میکنی عزیزم آن ردپایی که می بینی ردپای من است و آن موقع موقعی است که تو در میانه زندگی درمانده شده ای و توان به پیش رفتن نداری .

آنگاه من تو را در آغوش میگیرم و به جلو میبرم .

آری آن ردپا : ردپای من است .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:02
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


توبه کردم که دگر مِی نخورم در همه عُمر به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 11:34
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


بنظر می رسید که زندگی بی تو یعنی هیچ ! حالا که رفتی فهمیدم که فقط به نظر می رسید...!


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 11:30
+3
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
آهای خانم های عزیز، به خدا پارک دوبل اصلا سخت نیست...
فقط کافیه حواستون
به جدول و
تیر چراغ برق و
ماشین پشتی و
ماشین جلویی و
روسریتون و
کفش پاشنه بلند و
ناخون مصنوعی و
کلاچ و
ترمز و
گاز و
فرمون و
پسر همسایه که داره بهتون میخنده باشید:)))){-20-}
آخرین ویرایش توسط mamad-rize در [1392/05/23 - 00:32]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 00:31
+6
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
بچه ۶ساله رو دیدم با موبایل با دوستش حرف میزد : سامی تو فردا نمیای مهد کودک ؟ من با نیما حتما میرمااااا
؛ راستی اون یکی خطم رو پاک کن این یکی رو سیو کن !
ما ۶سالمون بود با تُف پفک می چسبوندیم به هم بعضی وقتها هم توی کمد دیواری دنبال یه در بودیم بریم سرزمین عجایب …
والا
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 00:24
+6
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دختر : عزیزم چی کار داری می کنی ؟
پسر : پشه می کشم !
دختر : چند تا کشتی ؟
پسر : پنج تا ، دو تا نرو سه تا ماده دختر !!!!! :
از کجا فهمیدی ؟
پسر : سه تا شون جلو آیینه نشسته بودن ، دوتا شون جلو مانیتور !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 00:23
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ