سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
بیتو چقدر خرد و خمیرند لحظهها
مثل منِ فلکزده پیرند لحظهها
مثل منِ فلکزده مثل منِ غریب
بیتو چقدر خاک بگیرند لحظهها
انگار در نگاه تو تکثیر میشوند
انگار بر تو بخشپذیرند لحظهها
حالا منم و گریه برین درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظهها
«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بیتو بمیرند لحظهها
از پرده پا بیرون منه، خجلت مده مهتاب را
بر هم مزن ای نازنین، تصویر صاف آب را
گفتم بخوابم تا دمی، زاندیشه ات فارغ شوم
لیکن تو بر هم میزنی، نیلوفران خواب را
کمتر به وصلم وعده ده، طاقت ندارم شوق را
ریگی پریشان می کند، اندیشه مرداب را
گر برقع از رو بر کنی، هنگام شب ای چون پری
صد پاره بینی از حسد، پیراهن مهتاب را
بردار یک دم آینه، رخساره خود را نگر
تا سر زنش کمتر کنی، دیگر تو شیخ و شاب را
بر نیل چشـمت می زنم، موسای سرگردان دل
خواهم اگــر آرم به کف، درّدانه های ناب را