یافتن پست: #تو

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ای هنوز بی نظیر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر

این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف

ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان

ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح

مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان

مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن

با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی

دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا

این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر

با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:55
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه، هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طور به روودِ شب می ریزند

که شب ها

به سپیده ی روز...

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

به هوای ماه می جنبد

نه تو

از راه می رسی!

*

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلن این که:

تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات

از راه برسی و ...!

نه،

عین روز روشن است،

تو رفته ای بازنگردی

و من

مانده ام پشت این همه کاغذسیاه

تا هر لحظه

به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم!

حق
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:51
+4
faezeh
faezeh

{-7-}دو تا آفریقایی با یه ایرانی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.


بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه ایرانیه میزنه زیر خنده آفریقایی
میگه: چیه برای چی میخندی؟


ایرانیه گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره ایرانیه میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟


ایرانیه باز گفت: همینجوری.
نوبت ایرانیه میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
ایرانیه میگه: این دوتا رو سیاه کن..! 

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:50
+5
saman
saman
در CARLO
این داستان برای یکی از دوستام یونی خودمون پیش اومد

پرچم قیامدشت بالا



بعدک لاس به دختره گفتم جزوتو بده کپی کنم

کپی بسته بود بهش گفتم من وسیله دارم تو شهر میرم شمام بیاید که جزوه رو کپی کنم اونم گفت میشه دوستام هم بیان ؟؟!؟!

من گفتم شرمنده ماشین من کوپه هستش فقط واسه 2 نفر هستش !!!!

یهو یه نیش خند زد بعد رفت پیش دوستاشو پچ پچ کرد اومد که بریم

تو راه هی سوال میپرسید که اسمتون چیه و .... دوستاش به فاصله چند قدم قبل از ما میومدن ...

تا رسیدیم درب دانشگاه و رفتیم نزدیک ماشین

وقتی در وانتو باز کردم قیافه این بشر دیدنی بود یهو دوستاش شروع کردن به خندیدن

منم یهو زدم زیر خنده دختره هم 2-3 تا فحش داد جزوشم نداد رفت پیش دوستاش :|

منم کف زمین گاز میزدم :)))
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:50
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

بسیار ساده آواز رود از لابه‌لای درختان راهی به آسمان باز می‌کند و خرداد این سال روی شانه‌هایم می‌روید وقتی تمام پرستوها پرواز نخستین را به نیمروز خسته می‌سپارد و بال به هیاهوی راه هزارچشم تازه روی علف های ناز می‌روید

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:48
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:45
+4
saman
saman
در CARLO

لذتی که تو رقصیدن و قر دادن تو اتوبوس، زمان مدرسه،موقع رفتن به اردو


وجدانا ،خدایی تو هیچ دیسکویی تو دنیا نیست!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:39
+4
saman
saman
در CARLO

 سر سفره بودیم که صدای یه کامیون اومد ، یهو دیدیم مامانم زد زیر گریه و با هق هق گفت : شماها هیچوقت منو حمایت نکردین ، من میخواستم پایه یک بگیرم … آخه مادر من شما یازده سال طول کشید تا پایه ۲ گرفتی ؛ من توی ماشین آموزشگاه بزرگ شدم ! والااااا

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/31 - 12:33]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:33
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
5 دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:24
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺳﺮﺷﻤﺎﺭﯼ : ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﻳﻦ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﺗﺎ.ﻣﺎﻣﻮﺭ: ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺸﻮﻧﻪ ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ, ﭼﻬﺎﺭﺳﺎﻟﻪ, ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ.ﻣﺎﻣﻮﺭ : ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺸﻪ ؟
ﺯﻥ : ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻳﻦ?
ﺯﻥ : ﻧﻪ!ﻣﺎﻣﻮﺭ : ﻭﻟﻲ ﺑﭽﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﮕﻴﻦ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ؟؟ ! ?!
ﺯﻥ : ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﺮﺩﻩ, ﺧــــﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻤـــــــﺮﺩﻡ ))))):!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:21
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ