یافتن پست: #تو

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ساده بگو مهربانم، هراسی از شکستن نیست
من روز اول عهد خود را با دلم بستم
حتی اگر داسی شوی بر ساقه ی جانم
من تا ابد مست نگاه سبز تو هستم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:46
+4
saman
saman
در CARLO
زندگی...
زندگی یک آرزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!

دریا صدایت میزند!

هر چه نا پیدا صدایت می زند!

جنگل خاموش میداند تورا.

با صدایی سبز می خواند تورا.

آتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

پیله ی پروانه از دنیا جداست.

زندگی یک مقصد بی انتهاست.

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این تمامش ماجرای زندگیست...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:46
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
به من نگاه کن و بگو شب از کجا جوونه زد
برای من کدوم سکوت آرامشش رو خط می زد
به من بگو کدوم غروب رنگ غم رو بغل می کرد
یا پیش پای آرزوم بارون رو در به در می کرد
بیا ببین...کنار من یه پنجره است روو به سقوط
توو آسمون یه ماهه و ستاره های بی فروغ
نگاه مهربون تو کلید بر قفل لبم
بشکن سکوت سردمو ویرون بکن تو ماتمم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:43
+5
saman
saman
در CARLO
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:34
+4
sara
sara
مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد طعنه های دیگران است ! شاید اگر این " دیگران " نبودند ، تو زودتر از اینها برای من ، مـُرده بودی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:31
+2
sara
sara
تو را آرزو نخــــواهم کرد ...

هیـــــچ وقت !

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت ...

که خـــودت بیــــایی ...

بـــــا دل خـــودت ...

نـه با آرزوی من ...!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:25
+2
saman
saman
روی خاکستر خاکت خاطرات مونده یادگاری

تو رفتی و خاطراتت تو یاد من گذاشتی

نه دیگه طاقت ندارم سر خاک تو ببارم

واسه دوباره با تو بودن من همیشه بی قرارم

بیا پیشم تا دوباره با تو خاطره بسازم

نذار اون خاطراتت لحظه ها رو من ببارم...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:13
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
هیچکس به قدر نفس خودت تو را نمیتواند رهبری و ارشاد کند : شکسپیر .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:09
+3
saman
saman
در CARLO
کاش دليل اين همه سکوت را مي دانستم
من غرق در سکوتي سردم و تو در خنده هاي گرم چنان مستانه به سر مي بري که دگر هيچ يادي از کسي که ساليان سال تو را عاشقانه مي نگريست و صادقانه دوست داشت نمي کني
آري...
من دگر براي تو تمام شده ام و با رفتنت مرا از پيش تنهاتر کردي شايد تو اکنون خوشبخت باشي کاش مي دانستي که من آرزويي جز شاد بودنت ندارم
کاش...
اما تو رفتي و حتي براي احترام به تمامي روزهايي که در کنارم بودي نگاهي به نشانه عشق نکردي و من دوباره شکستم و اين بار آنقدر خرد شدم که ساده مي گويم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 09:38
+5
mina
mina
گاهي آنكه سراغي از تو نميگيرد، دلتنگترين براي ديدنت است و از شكاف چشمانش به نبودنت خيره ميشود، هميشه آنكه تو او را نمي بيني نامهربان نيست
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 08:45
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ