یافتن پست: #تو

saman
saman
در CARLO
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آواز بخوان
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 17:20
+3
saman
saman
در CARLO
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 17:16
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اعتراف میکنم…
..
..
..
..
..
با این سن و سال هنوزم یکی از لذت های زندگیم اینه که بیسکوییتو تو شیر له کنم و بخورم، آی حال میده!!!
:
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 17:16
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
8 دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 17:12
+6
saman
saman
در CARLO
دلی که میشکنه میشه: سوال بی جواب

گفتمش بی تو چه باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش تصویر دو چشم را داد

گفتمش همدم شب هایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 17:08
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
شما یادتون نمیاد یکی از کاربردی ترین ، قدیمی ترین و موثرترین روشهای همسریابی در ایران
تکچرخ زدن با موتور روبروی مدارس دخترانه بود …
۱۰۰% جواب میداد !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 16:57
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
سلاااااااااااااااااااام دوستيآآآآآآ
9 دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 16:56
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اعتراف میکنم زمان مدرسه دبیرم بهم گفت:
از کلاس برو بیرون، تو با کارات به ساحت مقدس کلاس توهین میکنی.
منم هرهرهر خندیدم و با اعتماد به نفس گفتم:شما انقدر بی سوادی به ساعت میگی ساحت :))
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 16:46
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دوران دبیرستان یخورده شیطون بودم.
یروز ساعت ۶:۳۰ صبح مثل دیونه ها پاشدم رفتم دم مدرسه یه
تیکه چوب کردم تو قفل مدرسه.
آخه ساعت اول امتحان ریاضی داشتیم.
جونم براتون بگه که تا ساعت ۱۰نرفتیم مدرسه.خیلی حال داد.
اینجوری نیگام نکنید معذب میشم :))
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 16:41
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو دستشویی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه..... بعد از 10 ثانیه گفت : سلام چطوری؟

منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟

دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟
... ... ... عصبانی شدم گفتم:نه مگه من ازوناشم
یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیونه ای تو دسشویی داره جواب سوالای منو میده
من :l
مخاطب یارو :o
پشمک فروش پارک :)
دوباره خودم :(
آفتابه هم که بنده خدا غش کرد
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 16:37
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ