یافتن پست: #تو

yagmur
yagmur
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:49
+5
roya
roya
در CARLO
بابابزرگم اینقدر تخمه شکسته، تمام لثه‌هاش زخم شده، مامان‌بزرگم هم برداشته دندون مصنوعیهاشُ قایم کرده که دیگه تخمه نشکنه!

بابابزرگم هم برگشته میگه دندونامو بده حداقل آب بخورم، این کاری که تو میکنی یزید نمی‌کنه! :|

اصن یه وضی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:47
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من آخرش نفهمیدم علم پیشرفت میکنه یا پسرفت چون بابام میگه دیپلمش به اندازه لیسانس الانه@_@

لایک=منم مشکل تورو دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:43
+4
roya
roya
در CARLO
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﺩِ ﺗﻠﺦِ ﻧﺎﻧﻮﺷﺘﻪ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺷﻌﺮِ ﻧﺎﺏِ ﻧﺎﺳﺮﻭﺩﻩ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺍﺷﮏِ ﺳﺮﺩِ ﯾﺘﯿﻤﺎﻥ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻓﺼﻞِ ﺯﺭﺩِ ﻫﺮﺍﺳﺎﻥ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺑﻐﺾِ ﺑﺪِ ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﺐِ ﺗﺮﺍﻧﻪ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺵِ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺏِ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰِ ﺑﺎﻭﺭ
ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻋﺸﻖِ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮِ ﻣﺎﺩﺭ
ﺗﻮ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﻨﯽ ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻧﻬﺎﯾﺖ
ﯾﮕﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻃﻠﻮﻉِ ﺻﺒﺢِ ﻗﯿﺎﻣﺖ
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:42
+4
saman
saman
پرواز که مي کني به جايي که مي خواهي مي روي ، پرتاب که مي شوي به جايي که مي خواهند تو را مي برند ، پس پرواز کن تا به جايي که مي خواهي بروي .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:36
+1
yagmur
yagmur
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:35
+8
saman
saman
در CARLO
حتي اگه ديدن تو برام بشه غير محال ، مهم اينه دوست دارم ، فاصله ها رو بي خيال
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:32
+5
saman
saman
در CARLO
اون وقتـها که بــچـه بودیـم خــوب یـادتـه بـازیـهایی که با هم میکردیـم خوب یـادتـه
آن روزهامن بودم وتو،یه دوستی بچگونه شب و روز را به هم گذر کردیم خوب یادته
آره،عـزیزم روزهـام می گـذشت به یـادت تا که دوستیهامون رسید به عشق،یادتـه
ولی افسوس نبـود جـرات ابـراز عـشقـم نمی دونم شاید گریه و خنده هایم رایادته
کردم هـرآن کاری که برمـی آمد ز دستم به گمانم به نشانه ابرازعطش عشقم،یادته
گذشـت آن روزهـای خـوب یا بد شایـدم من که تابه ابد به یادمه،تو هم احتمالا یادته
نشـسته بـودم کـنـج خـانه،ویران وحیران مـادرم کـشیـد دسـتی برسـرم،گـفـت یادتـه
گفتمش مادرچه رابایدبه یادداشته باشم گـفـت:.............،دخـتـر هـمـسایه را یـادتـه
نبودی در آن لحظه، بنگری حال و روزم را ولـی احـتمالا قلـب و دل نـازکم را خوب یادته
آره، مادرم گـفت تـو رفـتی در پی زندگی من ماندم و یک عمر احساس مردگی،یادتـه
نمی دونم چگونه عمرم را بعدتو بسر کنم بگـو بـر من راه حـلی،ای بی وفـا،اگر دریـادته
نمیدونم شعرم منظورم را میرسونه یانه.ولی امیدوارم درکم کنید.شعر ساده و خودمونیه ولی از
ته قلبم دراومده.
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/11 - 12:20]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:20
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
"این را فهمیده ام که بیشتر ماهیها موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بی خودی تلف کرده اند.دائم نفرین و ناله می کنند و از همه چیز شکایت دارند!
من میخواهم بدانم که راستی راستی "زندگی"یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؟یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟"

*ماهی سیاه کوچولو/صمد بهرنگی*
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:15
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حالا یه وقتی ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ ﻣﺜﻪ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ﭘﺴﺮﺍ
ﻣﺪ نشــــه بــلــــنــد صــلــوات بــفـرس
دیدگاه  •   •   •  1392/04/11 - 12:11
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ