nahid
ليلي، زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت.
خون انار روي دست ليلي چكيد.
ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد . مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.
كافي است انار دلت ترك بخورد.
nahid
ليلي ، تشنه تر شد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زيادي تند است.
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي كرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن، تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد ، ساده ، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم ، بي من ميميري...
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من ، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي كني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشك است. اشك درياست،
دريا تشنگي است و من تشنگي ام، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگ تر بلدي؟
ليلي گريه كرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
nahid
ليلي خودش را به آتش كشيد
خدا گفت : زمين سردش است. چه كسي مي تواند زمين را گرم كند؟
ليلي گفت : من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد . ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا مي كرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي كرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود.
محمد
بچه که بودیم هی بهمون میگفتن مهربون باش ، همه رو دووووس داشته باااش ، حالا بزرگ شدیم میگن چرا مهربونی ؟ خاک تو سر هالوت کنن ! بدبخت زرنگ باااش ! گرفتن اینا ما رو ؟
saeed
دختر:بابا می تونم برم پیش دوستم درس بخونم؟
بابا : نه نمیشه برو اتاقت درس بخون.
دختر:چرا آخه بابا؟
پدر:واسه اینکه سالها پیش مامانت هم میومد پیش من درس بخونه !
محمد
سلامتيه اون پسري که...
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!
payam
هميشه يادمان باشد كه نگفته ها را ميتوان گفت ولي گفته ها را نميتوان پس گرف