ronak
تو که میدانستی با چه اشتیاقی…
خودم را قسمت میکنم
پس چرا …
زودتر از تکه تکه شدنم…
جوابم نکردی…
برای خداحافظی …
خیلی دیر بود…خیلی دیر !!
ronak
به اندازه ی تمام سه نقطه های دنیا با تو حرف داشتم
اما
.
.
.
sasan pool
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم
sasan pool
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه میدانمت
" خوبترین حادثه می دانی ام "
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام ...
ronak
تو می خواستی بشی ” سنگ صبورم ” …
تو شدی “سنگ” و
من هنوز “صبورم
sasan pool
آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
سحر
اطرافیانم چهار چشمی مراقب من هستند
و انسولین بدست.!
مبادا قند زیادی تو دلم اب شود............!!