یافتن پست: #تو

sahar
sahar
باران می بارد، بدون چتر زیر باران قدم می زنم... در زیر باران اشک می ریزم، تا تو نبینی، اشک هایی را که در پس غرورم سالها نریخته ام.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:18
+4
sahar
sahar
تا میتوانی به همه محبت کن و هرگز از محبت کردن دریغ مکن شاید کسی باشد در این دنیا که جانش وابسته است، به محبت تو باشد.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:12
+4
sahar
sahar
1000بار900جمله ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و با 600 شکل پیش 500نفر طرح کردم و400 تای آن ها 300 جمله را به 200 زبان در 100 برگ ترجمه کردند90 تای آن ها را در 80 روز روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60 تای آن ها را آموختم50 بار 40روز روزی 30 دفعه تکرار کردم 20 بار 10 سوال به مدت 9 روز تکرار کردم به 8 سوال 7بار 6جواب دادم در فاصله ی5روز دارای 4بار 3جا در مدت 2 روز تو را دیدم و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی برسد که من یک بار بگویم دوستت دارم
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:05
+8
vahid
vahid
مشتری: این کت چنده؟ فروشنده: ۱۰۰ هزار تومان مشتری: وای! اون یکی چنده؟ فروشنده: وای وای!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:46
+2
vahid
vahid
یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!! میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه…! بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:37
vahid
vahid
یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!! میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه…! بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:36
vahid
vahid
سربازی واسه پسرا مثه حاملگی واسه زناست. هر دو ظاهرتو خراب می کنه و هر کی میبیندمون میپرسه چند ماهته؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:07
+1
vahid
vahid
دختر خاله ام معلّم بود. می گفت یه بار تو امتحان جغرافیا سؤال دادم: "آیا می دانید طولانی ترین رود ایران چه نام دارد؟" یه شاگرد هم تو ورقه اش نوشته بود "بله". پ.ن: نمره شو داده بود به بچه.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:06
+1
vahid
vahid
به دختر عموم می گم تو مهد چی یاد گرفتین؟ می گه حدیث! می گم یکی شو بگو ببینم. می گه: النکاح سنتی!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:06
+1
vahid
vahid
جاسم ساعتش خراب ميشه . باز ميکنه توشو ميبينه يه دونه مورچه مرده . با خودش ميگه : اي بابا ميگم آآآآآ راننده مرده !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:01
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ