یافتن پست: #تو

mina_z
mina_z
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:43
+4
mahdi
mahdi
نفس نفس زنون خودمو رسوندم به اتوبوس، راننده میگه میخوای سوار شی؟ پـَـــ نــه پـَـــ اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:43
+3
mina_z
mina_z
. دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:40
+4
gha3m
gha3m
دخترك برگشت چه بزرگ شده بود پرسيدم : پس كبريتهايت كو؟ پوزخندي زد! ... گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد... ... ... گفتم: ميخواهم امشب با كبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بكشم!! دخترك نگاهي انداخت ، تنم لرزيد... گفت : كبريتهايم را نخريدند! سالهاست تن مي فروشم! مي خري؟؟؟!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:38
+4
gha3m
gha3m
تو مغرور بودی.. و من مغرور تر.. گفتم میروم..خداحافظ گفتی برو...بی خداحافظ.. چشمانم خیره ماند..در دل گفتم بگو...بگو ...بگو بمان ... ... ... ......من منتظر یک جمله ی تو هستم اماتو..بی رحمانه رفتی و من مغرورانه غرورم را شکستم و دوباره گفتم گفتم سلام... نمیدانم چرا اما شنیده ام عاشقان در برابر معشوق غروری ندارند شنیده بودم اما..باور نداشتم به باورم رساندی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+4
gha3m
gha3m
هر کجا هستی باش... به درک... پنجره ... فكر...هوا ... عشق !!! زمين ... مال خودت... اصن خاک تو سرت ...!!!! والــــــــــــــــــــــــااااااااا :)))))
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+3
gha3m
gha3m
نميخواهم دگر از زنده گانی کامرانی را
که سر کردم به چشمان تر ايام جوانی را
تو چون جا داری اي غم در دل مسکین ویرانم
نميخواهم دراين خلوت حضور شادمانی را
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 09:37
+3
امیرحسین
امیرحسین
تو شرح این یکی عاجزم.... تیترش با شما :)
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 03:39
+5
hadith
hadith
شبتون قشنگ و بدرود...
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 01:46
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
ین روزها حتی اگر خون هم گریه کنی عمق همدردیه دیگران با تو یک جمله است : "آخی"
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 01:32
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ