ronak
تو میروی،تمام حجم کوچه میرود و من چه بی بهانه ام برای ماندنی دگر
ronak
قطره قطره اشک من همراه با اسم تو میفته رو لبام کاش فقط یه بارصدام کنی
ronak
کاش میدانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت آنوقت به او میگفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را نمیتوانم ....فرو بدهم
mohsen
ینی بچـــه انقـــدر کرمو؟ چــرا باباتو تو این شرایــط قرار میدی آخـــــه
عسل ایرانی
غضنفر دو تا بلوک سیمانی رو گذاشته بوده رو دوشش، داشته میبرده بالای ساختمون. صاحبکارش بهش میگه: تو که فرقون داری، چرا اینا رو میگذاری رو کولت؟! غضنفر میگه: اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذیت میکرد!