یافتن پست: #تو

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 03:20
+1
عسل ایرانی
عسل ایرانی
پسره تو خیابون اومده بهم میگه :خانوم شماره مو میگیری؟ میگم:نه! میگه جدی نمیگیری؟! میگم: پ نه پ!میخوام بگیرم اما گفتم یکم ناز کنم بگی وای چه دختره محجوبی! والا!داستان داریما!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 03:19
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
کله صبحی رفیقم می‌خواست بیاد درس بخونیم، بهش زنگ زدم گفتم دوتا نون هم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟ پـَـ نه پَــ، واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 03:18
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
کله صبحی رفیقم می‌خواست بیاد درس بخونیم، بهش زنگ زدم گفتم دوتا نون هم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟ پـَـ نه پَــ، واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:59
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دوستم میخواد بهم زبان انگیلیسی آموزش بده میگه: همیشه یادت باشه پسرا هیزن پس واسه افراد مذکر his به کار میره!{-18-}
5 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:52
+2
-1
عسل ایرانی
عسل ایرانی
رفتم ماشینو از پارکینگ بگیرم یارو میپرسه میرید داخل؟ میگم پ نه په دیگه مزاحمتون نمیشم فقط به ماشینم بگید من دم در منتظرشم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:51
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
آدما مثل يه كتاب مي مونن كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابن پس سعي كن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يه كتاب ديگه مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد خوش به حال آن موجود راحتي ،که شيطان برايش درد دل مي کند . سالهاست که کاممان را با حقيقت هاي تلخ شيرين مي کنيم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:51
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
کیت بیدارن هنوز ؟ هرکی که تیک بزنه باهاش کار دارم :)
4 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:37
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ، آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه كن ، آري زيبايم پس از [!] گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن ، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:18
+1
alireza
alireza
تو مثل خورشید هستی . می دونی چرا؟ چون با همون نگاه اولت می شد فهمید که از پشت کوه اومدی‎{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 02:15
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ