یافتن پست: #تو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هیچگاه به "بی تو بودن"ها عادت نخواهم کرد...
یا بمان یا...
یا ندارد فقط"بمان"!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:41
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
می گن دوره اربابی تموم شده

پس تو اهل کدوم تباری که ما هنوز غلامتیم ؟
مخاطب خاص
اهااااااااااااااااااااااااای شلوغش نکنین زیاد الان لایک میکنه می بینیدش.
(غلام همگی)
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:37
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:33
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سال‌هاست مُرده‌ای وُ شهر
پُر شده‌‌ست بَدَل‌های تو
و من،
ندانسته هر روز
عاشق یکی می‌شوم!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:31
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پش از انکه درباه زندگی من.. گذشته ی من...شخصیت من..قضاوت کنی!؟خودت را به جای من بگذار!ازمسیری که گذشته ام عبور کن...باغصه ها..تردیدها..ترسها..دردهاوخنده هایم زندگی کن!!یادت باشد هر کسی سرگذشتی دارد..هرگاه به جای من زندگی کردی انگاه میتوانی درباه من قضاوت کنی!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:30
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مهم نیست دریایی بزرگ باشی یا گودالی كوچك!
زلال كه باشی آسمان درتو پیداست...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عزیزم حسادت نكن این كه بعد تو بغل كردم زانوی غم است
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:24
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو مےگویے بِـפֿنــــــــــב وَ مَـטּ
بـ ـآ صورتـ ـڪ פֿنـבآטּ مَجـــــــــــــــآزے مےפֿنـבم
وَ تـ ـ ـو شــــــــآב مےشوے!!!
اَمّـ ـآ چـ ه میـבآنے قَطره هآے اَشـــــــــڪ
اَز چِشمـــــــآنَم جـ ـآریستـ ـ
چـ ه میـבآنے بُغض گِلـــــــــویَم رآ گِرفتـ ه
وَ لَبآنَم مےلَرزב چـ ه میـבآنے!
چـ ه میـבآنے .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:23
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ڪاشـــــ فقط بوבـے

وقتـے بغض مـےڪرבم!

بغلم مـےڪرבـے و مـےگفتـے...

ببینمـــــ چشمـــــاتو

منـــــو نگاه کـטּ...

اگه گریـ ـہ کنـے قهـــــر مـےڪنم میرمـــــا!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روی بخار شیشه می نویسی "دوستت دارم" و بعد

پرده را می کشی

می روی سراغ درس و کتاب و

این سوی پنجره می مانم من

که تنهائی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم

باران می آید

می دانم

تو خواهی خوابید و

شیشه را بخار خواهد گرفت و

"دوستت دارم" را هم!

و صبح که بیدار می شوی

از هول مشقهای نانوشته فراموشم خواهی کرد...!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:19
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ