یافتن پست: #حاضر

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 21:28
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ورودی های 92 عزیز

حالا که جواب دانشگات اومد

شنبه 8 صبح سرکلاس حاضر نشو

نذری نمیدن که!!! وایسا از یکی دو هفته بعد همه باهم بریم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/22 - 14:41
+2
AmiR
AmiR
فرهنگ لغات زنان :


1. آره يعني نه


2. نه يعني آره


3. ما با يد با هم حرف بزنيم يعني بشين فقط گوش کن


4. هر کار دوست داري بکن يعني بکن ولي بعد دهنت سرويسه


5. چقد منو دوست داري ؟ يعني يه گندي زدم مي خوام بگم


6. دو دقيقه ديگه حاضرم يعني دو ساعت علافي !!!
آخرین ویرایش توسط Dante در [1392/06/20 - 22:58]
دیدگاه  •   •   •  1392/06/20 - 22:57
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 13:54
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭﯾﺎﺏ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺯﺩ؛
ﺗﺎ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﺑﺸﻪ...
ﭘﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﮐﻮﺩ ﮔﺎﻭﯼ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﻓﺮشامون ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩ!
بعد برگشت ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻇﺮﻑ ﻣﺪﺕ ۳ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺭﻭﺑﺮﻗﯽ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ؛ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﻡ!

ﮔﻔﺘﻢ : ﺳــﺲ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﻗﺮﻣﺰ؟؟
ﮔﻔﺖ : ﭼــــﺮﺍ؟

ﮔﻔﺘﻢ :قبض برقموو ندادیم یک ساله ، صبح اومدن برقمونو قطع کردن
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 21:25
korosh
korosh
2 دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:28
+3
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:21
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


سوال پرسیدن که آیا حاضری به دوران بچگیت برگردی ؟ دختره ۱۱ ساله رفته زده : آره ! با این تفاسیر دهه شصت نسل دایناسورها محسوب میشه ! {-33-}


دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 11:58
+4
korosh
korosh

جواني با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بين شما كسي هست كه مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه كردند و سكوت در مسجد حكمفرما شد ، بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخواست و گفت :

آري من مسلمانم.

جوان به پيرمرد نگاهي كرد و گفت با من بيا ،


پيرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت كه ميخواهد تمام آنها را قرباني كند و بين فقرا پخش كند و به كمك احتياج دارد .


پيرمرد و جوان مشغول قرباني كردن گوسفندان شدند و پس از مدتي پيرمرد خسته شد و به جوان گفت كه به مسجد بازگردد و شخص ديگري را براي كمك با خود بياورد.

جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد :

آيا مسلمان ديگري در بين شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد كه گمان كردند جوان پيرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند .


پيش نماز رو به جمعيت كرد و گفت :

چرا نگاه ميكنيد ، به عيسي مسيح قسم كه با چند ركعت نماز خواندن كسي مسلمان نميشود ...

دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 11:54
+2
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 11:44
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ