یافتن پست: #حال

*elnaz* *
*elnaz* *
دلت را بتكان... غصه هايت كه ريخت تو هم همه را فراموش كن... دلت را بتكان... اشتباه هايت وقتى افتاد روى زمين... بگذار همانجا بمانند... ... ... ... فقط از لابه لاى اشتباه هايت يك تجربه را بيرون بكش... قاب كن و بزن به ديوار دلت...دلت را محكم تر اگر بتكانى...
> تمام كينه هايت هم مى ريزند...
> و تمام آن غم هاى بزرگ...
> و همه حسرت ها و آرزوهايت...
> باز هم محكم تر از قبل بتكان...
> تا اينبار همه آن عشق هاى بچه گربه اى هم بيفتند....
> حالا آرام تر ، آرام تر بتكان...
> تا خاطره هايت نيفتند...
> تلخ يا شيرين چه تفاوتى مى كند...؟
> خاطره خاطره است...
> بايد باشد ، بايد بماند...
> كافى ست...؟
> نه هنوز دلت خاك دارد...
> يك تكان ديگر بس است...
> تكاندى...؟
> حالا دلت را ببين...
> چقدر تميز شد... دلت سبك شد...؟
> حالا اين دل جاى "او" ست...
> دعوتش كن...
> اين دل مال "او" ست...
> همه چيز ريخت از دلت ، همه چيز افتاد..
> و حالا...
> و حالا تو ماندى و يك دل...
> يك دل و يك قاب تجربه...
> يك قاب تجربه و مشتى خاطره...
> مشتى خاطره و يك "او"...
> خانه تكانى دلت مبارك
دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 22:57
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 20:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 19:03
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 18:36
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خیلی عالــــــیه .....
در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند
که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد .
ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند .
زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت :
نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چ
یزی نگفت ، و در را برویشان گشود .
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد .
پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ،
پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند :
علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟
مرد بسادگی جواب داد :
چـــون این همـــون کسیــــه که ، در را برویم باز میکنـه !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 18:35
+4
AmirAli
AmirAli
بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟

بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 12:13
+5
ساناز
ساناز

بدترین جمله ای که تاحالا شنیدم: حالم از حرفای تکراری به هم می خوره...

دیدگاه  •   •   •  1392/09/13 - 12:13
+4
alireza
alireza
@asalamاقایون خانوم ها یه لحظه صبر کنید من تو این چند روزه یکی از بچه های خوبه سایتو که خیلی دختر خوبیه خیلی اذیت کردم امروز من به اشتباهم پی بردم به خودشونم گفتم حالا میخام ازشون بخواهم که منو ببخشندو با من دوس بشن دوباره حالا شما هم بهش بگید منو ببخشه/ 
فدای همتون علیرضا
آخرین ویرایش توسط alireza-3731 در [1392/09/12 - 21:07]
دیدگاه  •   •   •  1392/09/12 - 20:58
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/12 - 20:51
+4
AmirAli
AmirAli

یه روزم که تصمیم میگیری شاد باشی،یه چیزی حالتو میگیره . . .
حالا اون،میتونه هرچیزی باشه . . .
چه شنیدنِ اسمش،چه دیدنِش،چه . . .

دیدگاه  •   •   •  1392/09/12 - 19:40
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ