یافتن پست: #حال

ali rad
ali rad
آدم ها می آیند، زندگی می کنند، میمیرند و میروند …
اما فاجعه ی زندگی تو آن هنگام آغاز میشود که آدمی میرود اما نمیمیرد؛
میماند و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود
که تو میمیری درحالی که زنده ای
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 17:26
+2
ashkan
ashkan
معلم گفت: عشق چند بخشه؟ يه بار دستم رو از بالا تا پايين آوردم و با خوشحالي گفتم: يك بخش . ولي وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق سه بخشه:
1- عطش ديدن تو
2- شوق با تو بودن
3- اندوه بي تو بودن
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 16:53
ashkan
ashkan
نميدوني که چه حالي داره قلبم ، نميدوني که چه بغضي تو گلومه
نميدوني که چه بي قرار و گريونم ، وقتي دونه دونه عکسات رو برومه
نميدوني چقدر دستاتو کم دارم ، نميدوني چقدر تنهايي بي رحمه
که وقتي نيستي توي اينه ميبينم ، يه مردي که شکسته و نمي فهمه
يه مردي که شکسته و نمي فهمه

تموم ساعتا رو بي تو داغونم ، تموم عمرمو ياد تو ميمونم
که واسه يک لحضه برگردي به اين خونه ، ببيني تو نبود تو چه ديوونم
بگو دستامو ميشناسي يا نه ، نگو عطرم واسه تو اشنا نيست
بگو که هنوزم منو ميشناسي ، فقط نگو نگو که ناشناسي

ديگه دستاي سردم نا نداره ، قلم رو روي کاغذي بيارم
که به ياد تو ترانه بنويسه ، همون مردي که بي تو بي قراره
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 16:42
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
اینایی که عید میرن مسافرتای طولانی, هم به خودشون حال میدن هم یه لشکر آدمو از دید و بازدید معاف میکنن.. خدا عوضشون بده ،اصن آدم نمیدونه چجوری ازشون تشکر کنه!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 15:27
+9
reza
reza
آخر یه روز تیک میگیری لباس های شیک می گیری

بابات رو می کنی کچل تا بینی رو کنی عمل

با همراهت زنگ می زنی عینک رنگ رنگ می زنی

این دل و اون دل می زنی هی به موهات ژل میزنی

جنس لباست تریکو موزیک فقط از انریکو

جوراب های فسقلکی روسری های الکی

با اشوه های شتری میشینی پشت موتوری

تو خیالت خیلی تکی فکر می کنی با نمکی

خوشی با این تریپ خفن

حالا قشنگی مثلا ؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 13:10
+3
محمد
محمد
مردم دنیا زمان رو ۳ حالت مبینن

اما ما ایرانیا ۴ حالت..؛

زمان گذشته ، زمان حال ، زمان آینده، زمـــان شـــاہ !
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 12:57
+7
saeed
saeed
یه روز پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه:.چون از صبح اولین كسی هستی كه كمربند ایمنی بستی برنده 58هزار تومن پول شدی..حالا می خوای باهاش چیكار كنی؟.مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم.. زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اكس می زنه پرت و پلا می گه.. بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نكنیم؟.یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدی؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 12:32
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وقتی فهمیدی قرار نیست با هر زن یا دختری که دوست شدی، به رختخواب بری؛هر وقت یاد گرفتی بدون توقع دوستی کنی .هر وقت فهمیدی هر کسی که دوستت شد،دوست ‌دخترت نیست و برای جواب سلامش باید به یک علیک محترمانه فکر کنی نه به پیدا کردن یک مكان خالی،اونوقت میتونی روی همراهی و همدلیِ دختر به عنوان جنس مخالفت حساب کنی.
9 دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 12:19
+3
ashkan
ashkan
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…{-35-}{-35-}

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


قلب

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کار
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 01:14
+2
ashkan
ashkan
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 01:11
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ