یافتن پست: #حرف

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یک نخ آرامش دود میکنم به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته اند …
یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم …
یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام …
یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته …
کمی زمان لطفا ، به اندازه یک نخ دیگر ، به اندازه قدم های کوتاه عقربه …
یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 19:16
+4
امیر قلی زاده
امیر قلی زاده
امروز 12 ظهر استادم زنگ زده بهم

میگه زود باش بیا دانشگاه

میگم چرا چیزی شده؟ وسط ظهر , تابستون , کلاس که نداریم داریم؟

گفت حرف نباشه میگم بیا باید بگی چشم
مگرنه میوفتی تو درس من

گفتم شوخی میکنی استاد , من که ترم تابستون برنداشتم
بزار بیوفتم اشکالی نداره

گفت ترم تابستون برنداشتی ؛ ترم بعدیت که هست
6 تا درست با منه

گفتم اوه اوه چشم میام

حالا رفتم میگم اومدم استاد بفرمایید

گفت زدم سایت دانشگاهو ریختم بهم درستش کن

باز کردم دیدم نزده بهم کلا حذفش کرده

با هزار مصیبت اطلاعاتشو برگردوندم
گفتم حالا 6 تا درس که با شمام نمیوفتم که؟ نه؟

گفت چرا میوفتی

گفتم اگه بیوفتم مدرک دارم که سایتو خراب کردی
به رایس دانشگاه میگم

دیگه چیزی نگفت اینطوری نگام کرد فقط :|

هههههههههههه اینطوری از استاد آتو میگیرم من بهله  :D
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 19:02
+6
saman
saman
نمیدانم چرا دوست دارم بنویسم

بنویسم از این حس سرکوب شده


از این حسی که بغض به گلوم میندازد


از این حال غریب !!!
از این دلتنگی و تضاد تلخ!


از آن روزهای بی تکرار


از آن التهاب درون و از آن عشق دیر یافته


عزیز دورم! دور نزدیکم ! عزیز عزیزم !


با تو بودن به گونه ای و بی تو بودن به گونه ای دیگر است


تو را باید کجای روزگارم جای دهم ؟


که دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد !


که هیچ گاه از دستت ندهم ؟


تو را باید به چه نام بخوانم که بمانی و من ؟!


من کجای روزگارت خواهم بود؟


من با نگاهت حرفها دارم


مقصد هایی برای رسیدن


تو درد مشترکی ! مرا فریاد کن


باتو میشود همیشه عاشق ماند


تو از آن منی  و من بی تو ویرانه ای بیش نیم ...


بمان ...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:52
+4
saman
saman

روزی را که بتوانم دوست بدارم انسان را


روزی را که بتوانم پیله ام را پاره کنم


روزی که در آن قادر به دیدن باشم


....


روزی که تفاوت ها،


ابزار یادگیری باشند و نه سبب نفرت و جدایی


روزی که بپذیرم


می توانم بیاموزم از هر سنخ آدمی


روزی که قدرت یابم به ملامت کردن خود


روزی که صداقتم ،رفتارم در خانه


برخوردم با دوست و کردارم در جامعه ملاک اندازه گیری باشد


آرزو می کنم روزی را که بدانم انسان سازی از خود سازی آغاز می شود


روزی که اندازه بگیرم فاصله ی حرف و عمل ام را


روزی که بکوشم پر کنم این فاصله را


آرزو می کنم روزی را که انسان باشم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:43
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
داشتم با خواهرم تلفنی حرف میزدم ، بچه هاش هی‌ میومدن از هم شکایت میکردن

خواهرم ام برگشت بهشون گفت : دارم تلفن حرف میزنم ، برین همدیگه رو بزنین
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نیمه گمشده ی من الان باید خیلی خسته شده باشه ...

از بس دنبال من گشته نتونسته منو پیدا کنه ...

حقم داره بنده خدا ...!

جا داره از همین تریبون یه خسته نباشی بهش بگم ...

و بگم که امیدتو از دست نده"خواستن توانستن است...!

به حرف اینایی هم که میگن " گشتم نبود نگرد نیست!"هم گوش نده ...

اینا حسودن نمیخوان منو تو بهم برسیم ...!!!

تنبلی نکن تلاشتو بیشتر کن که خداوند با صالحین است ...! :|

و من الله توفیق...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:26
+3
xroyal54
xroyal54
زبـــ ـان هیچ استخوانی ندارد...

اما آن قدر قــــ ـوی هست...

که بتواند قلبـــ ــی را بشکند...

مراقـــ ـب حرف هـــ ـــایتان باشید...!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:21
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:18
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفیـــ ق چهار حرفــــﮧ

اما اگـﮧ رفیقتــو فراموشـــ ڪــכּـے

خیلـــــے حرفــــﮧ …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:06
+5
saman
saman
من  هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی.
دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید.
دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده.
نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی.
چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم.
تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام.
شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند.
تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد.
دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت
از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم .
ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش.
ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش .
و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام.
هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:04
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ