یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم …
یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام …
یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته …
کمی زمان لطفا ، به اندازه یک نخ دیگر ، به اندازه قدم های کوتاه عقربه …
یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده !
بنویسم از این حس سرکوب شده
از این حسی که بغض به گلوم میندازد
از این حال غریب !!!
از این دلتنگی و تضاد تلخ!
از آن روزهای بی تکرار
از آن التهاب درون و از آن عشق دیر یافته
عزیز دورم! دور نزدیکم ! عزیز عزیزم !
با تو بودن به گونه ای و بی تو بودن به گونه ای دیگر است
تو را باید کجای روزگارم جای دهم ؟
که دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد !
که هیچ گاه از دستت ندهم ؟
تو را باید به چه نام بخوانم که بمانی و من ؟!
من کجای روزگارت خواهم بود؟
من با نگاهت حرفها دارم
مقصد هایی برای رسیدن
تو درد مشترکی ! مرا فریاد کن
باتو میشود همیشه عاشق ماند
تو از آن منی و من بی تو ویرانه ای بیش نیم ...
بمان ...
روزی را که بتوانم دوست بدارم انسان را
روزی را که بتوانم پیله ام را پاره کنم
روزی که در آن قادر به دیدن باشم
....
روزی که تفاوت ها،
ابزار یادگیری باشند و نه سبب نفرت و جدایی
روزی که بپذیرم
می توانم بیاموزم از هر سنخ آدمی
روزی که قدرت یابم به ملامت کردن خود
روزی که صداقتم ،رفتارم در خانه
برخوردم با دوست و کردارم در جامعه ملاک اندازه گیری باشد
آرزو می کنم روزی را که بدانم انسان سازی از خود سازی آغاز می شود
روزی که اندازه بگیرم فاصله ی حرف و عمل ام را
روزی که بکوشم پر کنم این فاصله را
آرزو می کنم روزی را که انسان باشم