حرف دلت رو امروز بزن !ء
اگر امروز گفتی ...ء
اسمش "حرف دل" است
اگر نگفتی ...ء
چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد
چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون
چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون
زيباترين حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد
چرا که ترانه ما
ترانه بيهودگي نيست
چرا که عشق حرفي بيهوده نيست
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتی است
چرا که عشق
خود فرداست
خود هميشه است
(شاملو)