یافتن پست: #حرف

aB'Bas S
aB'Bas S
وجودم تنها یک حرف است
و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف؛

امّا بر سه گونه:
سخن گفتن،
معلّمی کردن،
و نوشتن.


دکتر عــلی شــریعتی
آخرین ویرایش توسط abbasv6 در [1390/12/20 - 10:50]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 10:48
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
غم که می آید در و دیوارها شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر میشود
مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار شاعر میشود
تا چه حد این حرف را میتوانی حس کنی؟
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم!
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود
باز میپرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود!
گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم
از تو میگوید دلم هر بار.شاعر میشود
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 01:12
+5
ali rad
ali rad
درد ،حرف نیست

درد ،نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 00:07
+2
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
چقدر دلم هوای نوشتن کرده است
هی واژه ها میان تو ذهنم و
هی من نیاز به نوشتن رو پس میزنم...
با خودم می گفتم:همه ی حرفهام یادم می مونه!
مگر حرف دل از یاد میره!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 21:34
+5
ali rad
ali rad
پشت سرم حرف بود…

حديث شد...

مي ترسم ،

مي ترسم آيه شود!

آن وقت سوره اش كنند، آن هم به جعل !

بعد تكفيرم كنند،

اين جماعت نا اهل...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 21:05
+4
ali rad
ali rad
ه مهمانان بي دردسري هستند

مردگان

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

واندكي سكوت
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 20:59
+4
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا؟!
دل شکستن کار آسانی است..حرفش را نزن
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 20:58
+6
reza
reza
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 19:01
+4
maryam
maryam
.......
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 18:13
+5
☺SAEED☻
☺SAEED☻
این تو نیستی
که مرا از یاد برده ای
این منم
که به یادم اجازه نمیدهم
حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند...
صحبت از فراموشی نیست....

صحبت از لیاقت است ..
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/19 - 16:09
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ