یافتن پست: #حرف

mah3a
mah3a
لان تو این لحظه چه احساسی داری؟

1-حس دلجویی از یک نفر

2-سرم واسه دعوا درد میکنه
...
3-احساس خجالت و شرمندگی میکنم

4-میخوام گریه کنم

5-دلم میخواد بخندم

6-حس غرور

7- فکر میکنم حرف نزنم بهتره

8-دلشوره دارم دلواپسم

9-دارم میمیرم از خنده

10-یه حس عشقولانه

11-حس میکنم حالم خوب نیست

12-احساس ترس

13-عصبانیم

14-بی خیالی

15-حس انتقام و نفرت

16-مایوس و نامیدم

17- استرس دارم

18-حس میکنم خیلی تنهام

19- احساس خوشبختی میکنم

20-حوصله هیشکی رو ندارم

21- دارم بالا میارم

22-درماندگی و پریشونی

23-سردمه

24-گشنمه

25-دلم میخواد یکیو بکشم

26-منتظرم یه اتفاق خوب برام بیفته

27-پشیمونم

28-دارم حرص میخورم

29-حس میکنم هیچ چیز مطابق میلم نیست

30-احساس شکست میکنم

31-واسه یه موضوعی خوشحالم نمیتونم بگم

32-حس میکنم به هیچ کس اعتماد ندارم

33-انگار دارم عاشق میشم

34-فکرم مشغوله

35- یکیو خیلی میخوام نمیتونم بهش بگم

36-یه هم صحبت میخوام

37-زندگی بهتر ازین نمیشه

38-خودمم نمیدونم چمه

39-حس میکنم به یه مقدار تفریح نیاز دارم

40-حواسم این ور ..اون وره

41- دلم میخواد با یکی برقصم
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:00
+2
عسل ایرانی
عسل ایرانی
این قضیه میگن واقعیت داره و توی مشهد اتفاق افتاده

مسافرکشه بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟راننده میگه : نه یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب میشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه. شما ؟مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟ راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 20:35
+12
ebrahim
ebrahim
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:10
+3
mah3a
mah3a
سلامتیه پسرا نه واسه ریشو قدشون!واسه معرفتشون...
سلامتیه دخترا نه واسه چشمای نازو پوستای صافشون!واسه قلبای پاکشون......... ..
سلامتیه خودم نه واسه این حرفام!واسه اینکه مرهم ندارم واسه دردام..
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+3
mah3a
mah3a
خدا الان ازاون بالا داره به ایران نگاه می‌کنه و تندتند تخمه می‌شکنه. فرشته‌ها هم میرن سمتش حرف بزنن میگه ساکت شید نقطه حساس فیلمه.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:06
+4
mehdi
mehdi
بعضي ادمها با بستن دهنشون لطف بزرگي به جامعه ي بشري ميكنند
ولي متاسفانه هي حرف ميزنن ، هي حرف ميزنن
تا جايي كه جمله ي من ديرم شده و خوشحال شدم از همصحبتي با شما رو بايد تقديمشون كرد !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 18:50
+4
ali rad
ali rad
یک غریبه می خواهم


بیاید بنشیند فقط سکوت کند


و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم...


تا کمی کم شود این همه بار ...


بعد بلند شود و برود


انگار نه انگار...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 15:37
+1
hadith
hadith
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
(ژان دلابرویه)
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 15:34
+5
alireza
alireza
سلامتی اون سربازی که ۵۵ دقیقه واستاد تو صف تلفن که ۳ دقیقــه با عشقش حرف بزنه، ولی هرچقد زنگ زد بازم پشت‌خطی بود ! {-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 13:00
+5
mina
mina
اشک تو چشام پر شد
::::::::::::::::::::::::::
به سلامتی اون مریضهایی که از همه چیز دل بریدن و در انتظار یک دعا و یک امین من و تو هستن ...
به سلامتی دستهای پینه بسته اون مردا و زنایی که سرشونو از خجالت خانواده هاشون پائین انداختند و تو دلشون نمیدونن به زمین بد بگن یا به زمان ...
به سلامتیه سربازی که الان دور از نامزدش سر پست وایسـاده ...
به سلامتی بچه هایی که از شوروشوق عید و خریدهاش قسمتشون حسرته ...
به سلامتی مادرایی که هنوز چش به راه لاله های بی نشونشون هستن ...
به سلامتی دلهای شکسته ، غرورهای خردشده ، اشکهای ریخته نشده ، ارزوهای در سینه مانده ، حرف های بر زبان نیامده ...
و به سلامتیه پدری که ساعتش رو میفروشـه تا واسه شب عید ماهی و سبزه بخره تا جلو زن و بچش شرمنده نشه...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 12:12
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ