من نه عاشق بودم،نه محتاج نگاهي كه بلغزد برمن من خودم بودم و يك حس غريب كه بصد عشق و هوس مي ارزيد من خودم بودم و دستي كه صداقت ميكاشت گرچه درحسرت گندم پوسيد من خودم بودم و هرپنجره اي كه به سرسبزترين نقطه بودن وا بود وخدا ميداند،بي كسي ازته دلبستگيم پيدا بود من نه عاشق بودم،نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افكارپليد من به دنبال نگاهي بودم كه مرا ازپس ديوانگيم ميفهميد....
از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...