یافتن پست: #حس

محمد
محمد
فاصله ها دروغند وقتی
مهربانی تو هنوز با نبودت
احساس میشود
دیدگاه  •   •   •  1392/10/17 - 12:44
+3
محمد
محمد
به یادتم .حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام کوچه ها را قدم بزنم.
دیدگاه  •   •   •  1392/10/17 - 12:27
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند...
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است… دلم برای کسی تنگ است

13 دیدگاه  •   •   •  1392/10/17 - 11:37
+3
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 22:04
+5
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاهے بے رحم باش
با احساست
بے رحم باش و وقتے زخم خورد
از دستانِ تو
نوازشش کن
اشک بریز و بگو
چاره اے اگر غیر از این بود
چنین نمے کردم
گاهے احساس را به بهانه ے آزادیش
باید
کشتـــــ...


+ بعضے وقتها باید یقه‌ ے احساست را بگــــــــــــیرے
با تموم قدرت ســـــــرش داد بزنــے و بگے:
تورو خدا بــــــــــــــسه‌
بسه‌ دیگه‌ تا حالا هرچے کـــــــــشیدم از دست تو بود
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 20:18
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 20:11
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ ﺳﻪ ﻫﯿﭻ ﺑﺮﺩﻣﺶ:|
2 دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 19:22
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 19:03
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 18:19
+3
AmirAli
AmirAli
مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود.

بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه‌ی کره خر، خونه هست؟
زنش گفت: آره

مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 18:14
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ