یافتن پست: #خدا

ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
سیگار بعدی را روشن میکنم
کامی از لبش میگیرم
بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام
انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند
همان انگشتانی که همچو باد
جنگل موهای تورا نوازش میکردند
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده
دود سیگار است و بس…
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را میسوزاند مانند بوسه ای
که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی …
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:24
+6
حمید
حمید
اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز خیلی خوبه، نه غمی هست نه دردی بدون که دیشب تو خواب مردی! روحت شاد یادت گرامی ! {-25-}
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:09
+4
mah3a
mah3a
مادر تو تنها بتي هستي كه ...شكسته هايت هم بر من خدايي ميكند...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:01
+3
امیرحسین
امیرحسین
فقط يک ايرانی ميتونه با بوق ماشين هم سلام کنه،هم خداحافظی،

هم فحش بده و هم تشکر کنه... !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 20:11
+9
نیوشا
نیوشا
بی خیال بابا
میبینم که کم اوردین

نگم بهتره
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 20:05
+5
-2
ebrahim
ebrahim
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:55
+8
ebrahim
ebrahim
مجنون و مرد نمازگزار
روزي مجنون از سجاده شخصي شخصي عبور مي کرد.

مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نياز باخدا بودم تو جگونه اين رشته را بريدي؟

مجنون لبخندي زد و گفت:عاشق بنده اي هستم و تو را نديدم و تو عاشق خدايي و مرا ديدي!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:06
+5
mah3a
mah3a
خدا الان ازاون بالا داره به ایران نگاه می‌کنه و تندتند تخمه می‌شکنه. فرشته‌ها هم میرن سمتش حرف بزنن میگه ساکت شید نقطه حساس فیلمه.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:06
+4
mah3a
mah3a
مادر، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا.

آن‌گاه که مادر، گهواره را تکان می‌دهد ، عرش خدا به لرزه درمی‌آید.

و همه‌ی فرشتگان سکوت می‌کنند تا زیباترین سمفونیِ هستی را بشنوند: لالایی مادر را.------
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 18:59
+3
mehdi
mehdi
در آغوش خدا گریستم تا نوازشم کند . پرسید : فرزندم پس حوایت کو ؟!
اشکایم را پاک کردم و به او گفتم : در آغوش آدم دیگریست .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 18:52
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ