با دوستام تو اتوبان بودم داشتیم از کردان میومدیم تهران ساعت 3 صبح بود... بابام زنگ زده میگه کجایی؟؟ گفتم اتوبان تهران کرجم دارم میام خونه. گفت کجای اتوبانی؟؟ گفتم همین الان کرج رو رد کردم. بابام: ساعت 3 هست تا 3:05 خونه نباشی هم در پارکینگو هم در خونرو قفل میزنم تق گوشیو قطع کرد. من: خوب پدر من دنده هوایی نمیتونم بزنم که آخه، بگو شب نیا خونه تو ماشین بخواب دیگه این شرط و شروطه تخـــــــیلی چیه میزاری... والااااااااااا گرفتااار شدیم به خداااا
چشمامو می بندم آروم تا تو رو یادم بیارم اما می بینم که از تو حتی خاطره ندارم... اشکامو می شمرم و باز تکیه می زنم به دیوار چشمامو می بندم آروم ... گم می شم توو دود سیگار...
دلم برات تنگ شده خیلی زودتر از اون چه فکرشو بکنی همش چشم به گوشی تا شاید اسی بزنی زنگی بزنی همش فکر میکنم گوشی داره زنگ میخوره اما نگا که میکنم هیچی نیس کاش اون لحظه میزدی تو صورتم فوش میدادی اما اونجوری نمیریختی تو خودت اه کجایی ببینی که الان دارم فقط از فکره تو خل میشم میترسم کاری دسته خودم بدم...