یافتن پست: #دار

mitra
mitra
مامان بهروز داروخونه داشته، يك روز جلو در مغازه بزرگ مينويسه: سوسك كش جديد رسيد! خلاصه بعد يك مدت يك بابايي مياد تو ميگه: ببخشيد، جريان اين سوسك‌كش جديد چيه؟ اين خونة ما رو سوسك سر گرفته. ننه بهروز ميگه: اين دارو خيلي جديده و بازدهيش هم تضمينيه. شما اين دارو رو ميريزيد تو يك قطره چكون، بعد كشيك ميكشيد تا سوسكها رو بگيريد. هر سوسك رو كه گرفتيد، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازين دارو ميچكونيد، بعد از يك مدت سوسكها كور ميشن و خودشون از گشنگي ميميرن! يارو كف ميكنه، ميگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگيريم كه همونجا درجا مي‌كشيمشون! طرف ما ميره تو فكر، بعد يك مدت ميگه: آره خوب، ازون راهم مِشه!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 18:21
+4
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
آهای حسود، دیگه نمی خوام کور بشی!!!گناه داری..... از خدا می خوام دو تا چشم اضافه بهِت بده که بیشتر بسوزززززی......‬
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 18:02
+1
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
الان تازه می فهمیم اصحاب کهف چه حالی داشتن وقتی بیدار شدن دیدن پولشون دیگه ارزش نداره!!!! فقط فرقش اینه که اونا سیصد سال خوابشون برد ولی ما هر روز صبح این حس بهمون دست میده!!!‬
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 17:58
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دارم به خواهر زادم دیکته میگم … رسیده آخر خط میگه دایی برم سر خط ؟! پـَـــ نــه پـَـــ بقیشو رو فرش بنویس
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:42
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم بانك به كارمنده ميگم شما صندوقداري ميگه پ نه پ هاچ بكم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:41
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
تو کلاس دستمو بالا گرفتم .....استاد میگه شما سوال داری؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ تف زدم سره انگشتم دارم جهت بادو مشخص میکنم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:37
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یکی از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شده یه دستمال از جیبم در اوردم ...دوستم میگه میخوای بکشیش؟ پـَـــ نــه پـَـــ ابریزش بینی داره میخوام نریزه رو قالی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:37
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سگم رو بردم پیش دامپزشک منشیش میگه سگتون مریضه؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ خودم هاری گرفتم سگم گفت اشنا داره منو اورد اینجا معالجه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:36
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یرزنه زنگ زده خونه...میگه مامان تشریف دارن؟میگم کاریشون داشتین؟میگه پـَـــ نــه پـَـــ به این بهونه میخواستم با خودت بیشتر اشنا شم...امروز کی وقتت ازاده؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:35
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم عابر بانک میبینم نفر جلویی نیم ساعته با دستگاه کلنجار میره بعد از نیم ساعت بر میگرده میگه شما هم کار داری؟گفتم پـَـــ نــه پـَـــ پیک موتوری ام ایستادم نامه اداری تونو تایپ کنید ببرم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/5 - 15:35
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ