یافتن پست: #دار

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 14:12
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 13:24
+1
زهرا
زهرا

مثل همیشه برای تو می نویسم تو ب نیت هر که دوست داری بخوان {-29-}

دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 01:18
+8
sahar
sahar
یارو داشته تو اتوبان 180 تا سرعت میرفته، افسره جلوشو میگیره، بهش میگه: شما گواهینامه دارین؟ یارو میگه نخیر! میگه: کارت ماشین چی؟ مرده میگه: دارم ولی مال خودم نیست، مال اون بدبختیه که جسدش تو صندوق عقبه! افسره کف میکنه، میره  سریع به مافوقش گذارش میده. خلاصه بعد از یک ربع سرهنگ مافوقش میاد، از مردمیپرسه: آقا شما گواهینامه و کارت ماشین ندارین؟! یارو میگه: چرا قربان، بفرمایین! دست میکنه از تو داشبرد گواهینامه و کارت ماشین رو درمیاره، میده خدمت سرهنگ.  سرهنگه میگه: می‌تونم صندوق عقب ماشینتونو بازرسی کنم؟ یارو میگه: خواهش میکنم، بفرمایید. سرهنگه میره در صندوق عقب  رو باز میکنه، میبینه اونجا هم خبری نیست.  برمیگرده به مرده مگه: ولی زیردست من گزارش داده که شما گواهینامه و کارت ماشین ندارین و یه جسد هم تو صندوق عقب ماشینتونه! یارو میگه: نه قربان دروغ به عرضتون رسوندن! خودتون که مشاهده کردین. به خدا این افسره عقده‌ایه! دوست داره بیخودی به ملت گیر بده! لابد بعدشم گفته که من داشتم 180 تا سرعت می‌رفتم! {-18-}
دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 01:15
+8
ali ashoori
ali ashoori
ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻧﮕﺶ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﻡ
ﻧﻤﯿﺎﺩ . .
دیدگاه  •   •   •  1393/02/25 - 00:21
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسر دانشجو ، عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش شده بود .
بالاخره یک روز به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و ازش خواستگاری کرد.

اما دختر ، به شدت عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. و اون رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست دانشگاه اطلاع می ده...
روزها از پی هم گذشت و چند ماه بعد ، دختر برای امتحان از پسر عاشق، یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا تا باهام صحبت کنیم .

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
دختر بیچاره نمی دونست پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند. :
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 19:33
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامانم یه سوسک کشته انداخت توى حیاط , افتاد جلو پاى من ,
بهش مى گم این چیه ?? ترسیدم !!

مى گه : بدبخت , لیاقت ندارى , اینوو خارجى ها مى خورن !!!!
قیافه من :-\
سوسک:-|
ایرانى هاى مقیم خارج :-|
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 19:07
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻋﻄﺮﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ..
ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻡ ﺑﺎ ﺑﻮﻳﻲ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ....
ﮔﺮﻡ ،ﺳﺮﺩ،ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﺗﻠﺦ .....
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻋﻄﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﻭﺭ ﻛﻪ ﺑﺰﻧﻲ،ﺑﻮﻳﺶ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﺗﺮ
ﺍﺳﺖ ...
ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ....
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ،ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻱ ،ﻣﺎﻧﺪﻧﻲ ﺗﺮﻧﺪ !!!
ﮔﻮﻳﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺰﺩﻳﻜﻲ ،ﻟﻄﻒ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺭﺍ ﻛﻢ ﻣﻴﻜﻨﺪ
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 19:03
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ظرف مورده علاقه ی مامانمو شکوندم گفتم:ببخشید دستم خورد بهش افتاد,قضا بلا بود!!!گفت:باشه اشکال نداره !!!فرداش از حموم اومدم مامانم گفت:بیا گوشیت اتفاقی پرت شد طرف مانیتورت بعد افتاد روی تبلتت 3تاش با هم خورد شد!تو که به قضا بلا اعتقاد داری?!!!!
نابودم کرد.........!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 18:52
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﺎﺭﻭ ﭘﺪﺭ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺯﻧﺶ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﻣﻴﻤﻴﺮﻥ ، ﺷﺐ ﻣﻴﺮﻩ
ﭘﻴﺶ ﺯﻧﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭﻳﺶ ﺑﺪﻩ ﻣﻴﮕﻪ ﺑﻰ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭﻩ ﻣﻦ ﻛﻴﻪ ؟؟؟ (≧◡≦)
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 18:32
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ