یافتن پست: #دار

saman
saman


بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد





بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد







بیا، که وقت بهار است و موسم شادی




مدار منتظرم، وقت کار میگذرد







ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی




که عیش تازه کنم، چون بهار میگذرد







نسیم لطف تو از کوی می‌برد هر دم




غمی که بر دل این جان فگار میگذرد







ز جام وصل تو ناخورده جرعه‌ای دل من




ز بزم عیش تو در سر خمار میگذرد







سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی




به دیده گفت دلم: کان شکار میگذرد







چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید




که نعره میزد هر یک که: یار میگذرد







به گوش جان عراقی رسید آن زاری





از آن ز کوی تو زار و نزار میگذرد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:16
+3
saman
saman

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست 



من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که دريا جد تو



در يک تباني ماهي بيچاره را در تور ماهي گير گم کرده



نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که گل در عقد زنبور است ولي از يک طرف 


سوداي بلبل يک طرف خال لب پروانه را هم دوست ميدارد


نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که اينجا جمعه بازار


است و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند


در اينجا قدر نشناسند مردم


در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان اندازه ميگيرند


زمـيــن ســرد اســت و بــي احـسـاس ،


طـــراوت دور،


چــرا بـــيـــهــوده مــي آيـــي ؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:13
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:10
+4
saman
saman

وه که بازم فلک انداخت به غوغای دگر



من به جای دگر افتادم و دل جای دگر



یک دو روز دگر از لطف به بالین من آی



که من امروز دگر دارم و فردای دگر



گوییا تلخی جان کندن من خواست طبیب



که بجز صبر نفرمود مداوای دگر



پا نهم پیش که که نزدیک تو آیم لیکن



از تحیر نتوانم که نهم پای دگر



با من آن کرد به یکبار تماشای رخت



که مرا یاد نیاید ز تماشای دگر



اگر این است پریشانی ذرات وجود



کاش هر ذره شود خاک به صحرای دگر

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:04
+2
saman
saman

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما


اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما


عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد


چین فروش دامن صحرای امکانیم ما


غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی



از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما


هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن



تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما


در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم



عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:52
+4
saman
saman

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم


شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم


سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار


راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم


زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر


گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم


می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای


در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم


در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی


لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم


چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت


این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم


خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی


تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم


چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان


من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:49
+4
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:44
+5
saman
saman

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم


وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم


تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت


من مست چنانم كه شنفتن نتوانم


شادم به خيال توچو مهتاب شبانگاه


گردامن وصل تو گرفتن نتوانم


چون پرتو ماه ايم وچون سايه ديوار


گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم


دور از تو من سوخته در دامن شبها


چون شمع سحر يك مزه خفتن نتوانم


فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ


چون غنچه پاييزشكفتن نتوانم


اي چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم


دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:36
+4
roya
roya
در CARLO
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:35
+4
roya
roya
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪﺗﺎﻥ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ!
ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:27
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ