یافتن پست: #دایی

دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند:♥
که نه کسی گفت چرا …
و نه کسی فهمید چرا ..

دیدگاه  •   •   •  1392/07/23 - 19:52
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
غضنفر داشته از کنار یک چاه رد میشده میبینه یکی از ته چاه داد میکشه کمک کنید,ترو خدا کمک کنید...غضنفر به توی چاه جوا میده اخه احمق جان ته چاه جای گدایی کردنه؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/23 - 19:47
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ای هایلی هایلی هایلی



این برنج هایلی

هر کی اونو خورده

...
خداییش قری ک این اهنگ باعث میشه من ازسر درســـ تا دم تی وی قر بدم چین چین دامن امید جهان 2رس نکرده تو کمرم:))))))))))
:))))))))))))
ی همچین کمری من دارم!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:59
+1
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خداییش خیلی حال میده ها

فامیلیت صالح باشه

بعد اسم بچه ات رو بزاری ساحل

ملت دچار خود درگیری میشن !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:14
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به دوستم میگم کیف پولت چقدر قشنگه: میگه چرم مشهده داییم از کانادا برام آورده :| :|
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:03
+2

 


یه سوال خدایی برای شما اتفاق افتاده چی  الان میگم؟


 


این که از خیابون رد بشی یه دختر ناز ببینی

 


ولی سرت و بندازی پایین بگی


 


هرچقدرم ناز باشی اخرش باشی بازم انگشت کوچیکه


 


عشقم نمیشی 


 


 این برات اتقاق افتاده؟


 


عکس العمل شما چی بوده؟


 


این عکس العمل توی شما پسرها هست؟





دیدگاه  •   •   •  1392/07/16 - 19:02
+5
محمد
محمد
بـــــــــــاز هم مثل همیـــــــــــشه چشماشو بست تــــــــــــا شاهزاده رویاهاش سوار بر اسب سفــــید بیاد و اونو باخودش ببره...

یک دفه صدایی اونو به خودش آورد... عمه جان نمیای سر سفره عقد.!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/16 - 18:31 توسط Mobile
+5
roya
roya

آدمک آخر دنیاست بخند...


آدمک مرگ همینجاست بخند...


دست خطی ک تو را عاشق کرد...


بازی کاغذی ماست بخند...


آدمک خر نشوی گریه کنی...


دنیا سراسر سراب است بخند...


آن خدایی ک بزرگش خواندی...


ب خدا مثل تو تنهاست بخند...


دیدگاه  •   •   •  1392/07/14 - 17:13
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حالا درسته اینقده کلیپس دخترا رو مسخره میکنین...

اما خداییش فیلن تنها چیزیه که میشه باهاش دختر پسرو از هم تشخیص داد...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/14 - 16:41

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ