یافتن پست: #دایی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 21:00
+2
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 17:39
+1
saman
saman


چه سخت است ...


تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،


و دل سپردن به قبرستان جدایی ،


وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،


تا رهگذری ،


بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…



دیدگاه  •   •   •  1392/07/6 - 02:01
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
عجب خدایی داریم !
می تواند مچمان را بگیرد اما دستمان را میگیرد
دیدگاه  •   •   •  1392/07/5 - 21:38
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آنچه به ما گفته اند دوز و دغل بوده اســــــت
از جهل و نادانی و کاستی عقل بوده است
هر چه بر ما رفته است تقصیر خود بوده است
از لج و لجبازی و بحث بیخود بوده اســـــت
کنون گر به خود آییم نزاع فراموش شـــــــــود
قدرت ما قدرت کوروش و داریوش شــــود
تفرقه و جدایی همیشه درد حادیســــــــــــت
دوای این درد حاد فقط در اتحادیســـــــت
لشکر سعد و چنگیز هنوز هم مانده اســـــــت
با این اتحاد ما همیشه در مانده اســــــــت
دست در دست هم ویرانی را بسازیـــــــــــــم
جام مستی سرکشیم به این نقشه بنازیـم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/5 - 19:32
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من گدایی "محبت" نمی کنم...


"تنهایی" ام "حـــرمـــت" دارد


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ،
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/5 - 19:20
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
/زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت/ /حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار/ /انتظار سخت است نه به سختی جدایی/
دیدگاه  •   •   •  1392/07/5 - 19:13
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
لحظه های بی قراری حتی برای یک ثانیه دوری
یادم هست...یادت نیست
طپش قلب در لحظه دیدار حتی برای هزارمین بار
یادم هست یادت نیست
قبول جدایی برای خوشبختیت
یادم هست یادت نیست
نبودن عشق در تمام لحظه ها
یادت هست................................................یادم نیست
دیدگاه  •   •   •  1392/07/5 - 18:14
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥




ﯾﻪ ﮔﺎﺯ ﺑﻪ ﺳﯿﺐ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﯾﻪ ﮔﺎﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺭ، ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺗﺴﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﺰﻩ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﯿﺪﻩ! :))))




دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 19:34
+3
saeed
saeed

چشمان یخ بسته کودک کولی دوخته به یک لیوان چای گرم شاید دستهایش بتواند گرمای لیوان را لمس کند شاید جرعه ای گرما بنوشد ولی پاهای یخ زده اش مجال حرکت ندارد. کاش توانی داشت .از کوچه های بیکسی میگذرد بوی مرغ بریان از خانه ای سراسر وجودش را فرا میگیرد پاهایش سست میشود کنار پنجره ای می ایستد تا شادی را بنگرد. خانواده کنار شومینه غذای گرم هدیه کریستمس آه شاید او نیز میتوانست هدیه ای داشته باشد. از کوچه حسرت میگذرد برف میبارد به آسمان می نگرد دستهایش دیگر حرکت نمی کند چشمانش یخ زده گوشه ای مینشیند گرمای موسیقی عجیبی او را جذب میکند یک موزیک ملایم یک نوای دلنشین کاش او هم میتوانست بنوازد چشمانش را بر روی هم میگذارد سوز هوا بیشتر شده شدت برف تندتر.تمامی وجودش یخ زده نوری او را احاطه میکند با صدایی دلنشین که او را فرا میخواند چشمانش را باز میکند در آغوش نور جای میگیرد.


این بهترین هدیه کریستمس او بود

دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:11
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ