نگاهم را بخوان...
می دانم!
به دلم افتاده...
من را ، از هر طرف
که بخوانی ام!
نامم بن بستیس، بر دیواری بلند
من ، سالهاست
دل بسته ام به طنابی،
که هروز لباس عشق، نم چشمانش
خیس میکند!
و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن
می کند!
به فال نیک گیرم...
برایـم،
به دروغ
پایت را میکشی
وسط ، تمام بازی های کودکانه...
معـرکه میگیری
و چه کودکـانه، هربار
بیشتـ
خدا جون ميشه امروز منو بغل بگيري ..
بگي اروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري ...
خدا جون انگار دل هواي گريه داره ..
.چرا زندگي بي عشق هيج وقت دوومنداره....خدا جون دلم گرفته از اين زندگيه تلخ ....
يه كاري كن كه رها شم از اين همه درد ....
خدا جون خسته شدم از سختي هاي زندگي ..
چرا بايد بكشم من اين همه بي حرمتي؟...
خدا جون بيا ببر منو از اينجاوووعمرم حروم شده بي خودي اينجا...
خدا جون عشق منو اون يه غمار كهنه بود ...خودكشي بچه گانم يه دروغ ساده بود ...
خدا جون اون با رگ هاي قلب من تار زد ..حرفاش قشنگ بود ولي انگار كه منو دار زد