یافتن پست: #در

xroyal54
xroyal54
یوسف می دانست که تمام درها بسته اند ؛
اما بخاطر خدا و تنها به امید او ،
به سوی درهای بسته دوید
و تمام درهای بسته برایش باز شد ...
...
اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند ؛
تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ،
به سوی درهای بسته بدو ،
"چون : خــدای تــو و یوســف یکـیــسـت"
دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:36
+7
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
این دخترها و پسرایی که فقط بلدن با یکی بمونن ، جا داره همینجا از همشون قدردانی کنیم …
دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:19
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
با شقایق می توان در بزم گل پروانه شد
با غریبی ، بی کسی ، بیگانه شد
با شقایق می توان تا مرز دل پرواز کرد
با شقایق می شود با عشق هم ، همخانه شد
شاهدان عشق مرا دیوانگی پنداشتند
با شقایق می توان دیوانه ی دیوانه شد
دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:15
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
سنگینی گفته هایم به سنگینی گوش هایت در …
دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:08
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


من آنقدر دیوانه ام که وقتی دورم میزنی باز نگران توام, سرت گیج نرود …


دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:06
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


براي پريدن لازم نيست پرنده باشم ! همين که بخندي ، بال در مي آورم ...


دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:04
+3
NeDa
NeDa

گاهــی آدمـ دلــــشـــ مـیــخواهــد کـفـــش هـاشـ را دربـیـــاورد یــواشکیـ نوکـــ پـــا , نـوکــ پــا از خـودشــ دور شــود دور دور دور ........

دیدگاه  •   •   •  1392/06/4 - 00:03
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

سلامتی مادرهای قدیم که وقتی لنگه دمپایی رو پرت میکردن طرفمون صاف میومد میخورد تو سرمون !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 23:55
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
میدونی چرا شیشه جلوی ماشین اونقدر بزرگه ولی آینه عقب اونقدر کوچیکه ؟ !
چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره !
دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 23:52
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی،
نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،

میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم
.
ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی،
نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...  

دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 23:37
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ