یافتن پست: #در

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:20
+1
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:12
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هــــی لعنتــــی ...



اون طــــوریــــم کــــه تــــو فکــــر میکنــــی نیست ..



شایــــد عــــاشقت بــــودم،روزی .....!



ولــــی ببیــــن بــــی تــــو



هــــم زنــــده ام،



هــــم زندگــــی میکنــــم ...



فــــقــــط گــــاهــــی در ایــــن میــــان،



یــــادت ...



زهــــر میکنــــد بــــه کــــامــــم زندگــــی را ...



همیــــــــــــن !!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:11
+5
saman
saman

درخت خشک شده بود.
مرد لامپ های مات را به شاخه های درخت آویخت و روشن کرد,
اما غیر از خودش هیچ یک از افراد خانه خوشحال نشدند.
جای خالی به ها بیشتر به چشم می خورد…!


[رسول یونان - کتاب بخشکی شانس]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:10
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تنهایی ریشه تمام گناهان و دردهاست چوپان را تنهایی دروغگو کرد.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:05
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دلم گرفته است هم از تو هم از خودم میدانی چرا؟

برای اینکه دراولین فرصت به دنبال دیگری میرویم

وهمدیگر را جایگزین می کنیم این عشق است یا هوس

اصلا آیا دلی مانده که به عشق پایبند باشیم

چرا
نمیخواهیم عشق را در واقعیت حضورش ببینیم

چرا حرف دلمان را نمیزنیم
ومیخواهیم همه بدانند که چه در دل داریم

و دراخر نمیدانیم چراحرفهای ما به
جای دهان ازچشم برون می آید؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:03
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
نمی دانم که بعد از سال های سخت و دشوار ، که بعد از روز های گرم و شیرین ، زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد ، و یا این آرزو در نطفه می میرد ؟ که می میرد … .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:01
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

هر وقت توی زندگ به یه در بزرگ که روش یه قفل بود رسیدی ،‌ ناایمید نشو . چون اگه قرار بود باز نشه به جاش یه دیوار میذاشتن .


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:59
+2
saman
saman

هـدیـه ام از تـولــد .. گریـه بـود
خنـدیدن را تو به من آمـوختـــی
سنگ بوده ام .. تو کوهم کردی
برفــــ بوده ام .. تو آبــــم کردی
آب می شدم .. تو خانه دریا را نشانم دادی
“می دانســـتم گریـه چیســــت
خندیدن را تو به من هدیه کردی …!


[شمس لنگرودی]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:59
+1
saman
saman
چه خوش خیال بودم که همیشه فکر میکردم
در قلب تو محکومم به حبس ابد…
به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد:
هی…. تو… آزادی…
و صدای گام های “غریبه ای”که به سلول من می آمد…!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:58
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ