پـــــــــــــــــــدر همون کسی هست که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته ولی بهت میگه به من تکیه کن و تو انگار کوه رو پشتت داری
پـــــــــــــــــــدر همون کسی هست که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته ولی بهت میگه به من تکیه کن و تو انگار کوه رو پشتت داری
نبینم چشم هایت را اسیر درد ها
ای یار غمت را روی دوش خسته ام
ای نازنین بگذار بیا ای نازنین... اکنون...داغ دریا را به دل دارم
بدون یاد تو بیزارم از هر کوچه بازارم... کجایی آسمانم؟؟؟؟؟؟؟
بال های سبزمان گم شد... میان کوچه هایی که پر است از سنگ از دیوار......
بیا خورشید... کم کن فصل های سرد و ساکت را بیا اندوه شب را از نگاه خسته ام بردار
پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟ با کمی مکث جواب داد:
گذشتهات را بدون هیچ تأسفی بپذیر با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو ایمان را نگهدار و ترس را به گوشهای بیانداز
شکهایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی
چه روزها که یک به یک غروب شد ، نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد ، نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدایمان دوباره سنگ و چوب شد ، نیامدی