یافتن پست: #در

alifabregas
alifabregas
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 18:35
+3
saqar
saqar
در CARLO
ﺧﻮﺏ ﺩﻗﺖ ﮐﻦ ﺟﺎﻟﺒﻪ!
ﺍﻭﻟﯽ:
ﭘﯿﺎﻡ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﺠﺎﯾﯽ
ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﺷﻮﻕ ﻣﯿﮕﯽ :ﻫﻤﯿﻨﺠﺎﻫﺎ ﻋﺸﻘﻢ
ﺩﻭﻣﯽ:
ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﺑﺮﯼ ﺧﻮﻧﻪ
ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ، ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ
ﺗﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺍﻧﯿﺶ ﮐﻢ ﺑﺸﻪ
ﻣﯿﮕﯽ : ﺍﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ
ﺍﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﯾﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﺎﻓﺘﻪ ...
ﺩﻭﻣﯽ ﻣﺎﺩﺭﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ...
ﺧﻮﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻦ ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 18:03
+9
saman
saman
در CARLO
واژه ها مرا دلتنگ می کند


نگاه ها مرا دلتنگ می کند



کوچه ها خونه ها تمام لحظه ها



مرا دلتنگ می کند



و من با حرف به حرف نامت



دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم



و آخرین نگاه عاشقانه ات را



برای خود معنا می کنم



این روزها نه یک بار



بلکه هزار بار



دلتنگتر از همیشه ام



و باخود هجی می کنم



آخرین سکوتی را که



نام مرا به ساده ترین شکل ممکن



تکرار کرد



این روزها من



برای بودنت



برای خواستنت



برای نگاه کردنت



و برای بوسیدنت



دلتنگ می شوم



و به همین سادگی



برای تمام لحظه های با من نبودنت



دلتنگی می کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:51
+7
alireza
alireza
لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: ميبايست " نیکی" را به شکل "عيسی" و " بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند. روزی دريک مراسم، تصوير کامل مسيح را در چهره يکی از جوانان يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود… کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار ميآورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتی کارش تمام شد گدا، که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود، چشمهايش راب
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:44
+11
puya
puya
من......دیوونه....نیستم

دیوونگی زده به سر من که من شدم پس غم پدر من

یه کمِشم با من راه نیومد پسر اگه به من بگن بجنگ

واسه زندگی بیدرنگ میگم تو هم چشماتو ببندو به همه چی بخند

منم قید آدمنماهای این جنگل و زدم بودم یه سرباز خدا

ولی بی سنگر و هدف

میشکنم مهد زندگیمو بیشرفم من آره!

قلب من با یه سایه نشده پاره ناله کاره منه با سایه ها

با مانع ها نمیشه روبرو شد و حال من خرابه

چرا آخه بدن من داغه رد پای من نمیمونه رو زمین و

همین و نمیدونم و دلیل و میپرسم از خودم

رضا نگاه چرا دنیا ضد تو هه به ما بگو چته؟

ینفرم نمیپرسه این سوال و که مایله
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:42
+3
saqar
saqar
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:31
+8
alireza
alireza
«اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»،
«اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»،
«اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»،
«اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»،
«اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»،
«اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان‌هاست»،
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:24
+12
saqar
saqar
همسر آينده ام :

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم !

اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي،
فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي ...!

اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود !

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم !

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد !

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي !

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد… جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:21
+10
alireza
alireza
باتوام، باتو، خدا

یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست...
کوچه های دل من باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم دوستی را بردن یک نفر گفت به من:
باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است.

باتوام، باتو، خدا
یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟
من که هرجارفتم جار زدم:
شده این دل حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی...
هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید...

با توام، باتو، خدا

پس بیا،این دل من ،مال خودت
من که دیگر رفتم اما ببر این دل را
دنبال خودت..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:20
+10
saman
saman
در CARLO
حالا همه چیزعوض شده است

دخترک کبریت فروش بوتیک زده

سیندرلا کفش بیست سانتی به پا می کند

هایدی از ارایشگاه وقت می گیرد

کوزت دختر فراری شده

حنا در مزرعه ادای وینکس رادر می اورد

انشرلی موهایش را شرابی می کند

الیس دکلره می کند دلش می خواهد باربی شود

بانوتناردیه رفته بینی اش را عمل کند

اهای ژان والژان کجایی ؟

نان و پنیر دیروزمان را چیز برگر کردند!

این شعر مال دوست خوبم یاشار هستش
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 17:18
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ