یافتن پست: #در

saman
saman
در CARLO
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/15 - 15:37]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 15:36
+4
mahdi
mahdi
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 15:35
+8
saman
saman
در CARLO
گفتي: " دور مرا خط بکش؟" کشيدم...حالا تو در محاصره ي منی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 14:08
+4
saman
saman
در CARLO
داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادن
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/15 - 13:54]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 13:54
+3
saman
saman
در CARLO
در مرز نگاه من از هرسو ديوارها بلند، ديوارها بلند، چون نوميدي بلندند. ايا درون هر ديوار سعادتي هست وسعادتمندي و حسادتي؟- که چشم اندازها از اين گونه مشبکند و ديوارها ونگاه در دور دست هاي نوميدي ديدار مي کنند، و آسمان زنداني است از بلور؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:51
+3
saman
saman
در CARLO
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:46
+3
sara
sara
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبور میشی آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:07
+7
saman
saman
در CARLO
مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار ، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند . 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه . آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟
گفت :می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:02
+4
saman
saman
در CARLO
آنقــدر مرا سرد کرد

از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد

.

.

.

عجب جوش و خروشی بود عشقت / خراب باده نوشی بود عشقت

بهشتم را به سیبی داد بر باد / عجب آدم فروشی بود عشقت . . .

.

.

.

تســــبــیح میشوم زیر انگشــــتانت

دانـــه دانــــه میـــرانـــی ام

تا خــــودت را بالا ببـــــری . . .

.

.

.

سوت پایان را بزن

من حریف هرزگی تو

و احمق بودن خودم نمی شوم . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:56
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دست از سر ما بردار کنار تو نمیمونم
یه روز میگفتی عاشقم اما دیگه نمیتونم
تقصیر هیچکس دیگه نیست قصه ماتموم شده
حیف همه خاطره ها به پای کی حروم شده
دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی
حرفاتو باور ندارم بی خودی هق هق میکنی
یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام
قسم میخوردی پیش من که جز تو عشقی نمیخام
دست خودم نیست که دیگه حرفاتو باور ندارم
این چیزا تقصیر تویه تلافیشو در میارم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:53
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ