peyman
فدای اشک های بی منتت مادر
محمد
در نظربازی ما بیخبران حیرانند # من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی # عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست # ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا # ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم # آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد # که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ # عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار # ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد # عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد # دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان # بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
آخرین ویرایش توسط
Ghoghnus در [1391/01/17 - 17:47]
♥ نگار ♥
میدانم كه هرگز نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی كشیدم
شبیه نیمه ی سیبی
كه بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ مدفون شد
امشب صدایت را میكشیم
سركش تر از باد
تازه فهمیدم كه چرا شبها بیخوابم
بالشم پر از صدای تو بود
صداییی شبیه خنده های وحشی طوفان
ولی امشب با قطره های رنگ
صدایت را
عشقت را
زنده به گور میكنم
حالا پرهای بالشم هر شب قو میشوند
از شور گریه هایم
HADI
این روزها دلم بهانه میگیرد ! …
برای دلم ، گاهی مادری مهربان میشوم ، دست نوازش بر سرش میکشم میگویم :
« غصه نخور ، میگذرد … »
برای دلم ، گاهی پدر میشوم ، خشمگین میگویم :
« بس کن دیگر بزرگ شدی … »
گاهی هم دوستی میشوم مهربان ، دستش را میگیرم ، میبرمش به باغ رویا …
دلم از دست من خسته است ! …