یافتن پست: #در

HADI
HADI
کاش هفت ساله بودم
روی نیمکت چوبی می نشستم
مداد سوسماری در دست
باصدای تو دیکته می نوشتم
تو می گفتی بنویس دلتنگی
من آن را اشتباه می نگاشتم
اخمی بر چهره می نشاندی و من
به جبران
دلتنگی را هزار بار می نوشتم !
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 16:20
+2
reza
reza
در ترول
رفتم در مغازه گفتم آقا نوشابه دارين؟ يارو گفت : مشكي ديگه! گفتم : پ... گفت: گمشو بيرون بي شعورعوضي! اين چيه ياد گرفتن خودشونو مسخره ميكنن . گفتم : بابا ميخواستم بگم پنير هم ميخوام. ... كلي معذرتخواهي كرد و از خجالت من دراومد بعدش گفت: پنير بسته اي؟؟ گفتم : پ نه پ! متري؟؟ گفتمو فراركردم‬ {-33-}{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 16:15
+8
payam65
payam65
به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

*کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...

میگه : آره .... میگم : بریزمش دور ؟

میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها....
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 16:13
+3
reza
reza
كيهان نوشته : فلاني* در سن ۹۷ سالگي به ديدار حق شتافت ... خو ديگه اينو به زور بردن شتافت چيه....؟!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 16:11
+2
sepideh
sepideh
‫از عجایب عشق همین است: تنها همان آغوش آرامت میکند که دلت را به درد می آورد..‬
2 دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 16:08
+8
payam65
payam65
مثل شعری عاشقانه ، خواندنت را دوست دارم

مهمان قلب من باش، ماندنت را دوست دارم

آسمان صاف و ساده ، آبی ات را دوست دارم

دور از ابر سیاهی ، نابیت را دوست دارم

نیمه ماهی ، کنج شبها ، دیدنت را دوست دارم

چون گل خوش رنگ و خوش بو ، چیدنت را دوست دارم

من سلام گرم اما ، ساده ات را دوست دارم

آن نگاه بر زمین افتاده ات رادوست دارم

چشمهای از وفا آکنده ات را دوست دارم

گل بخند ، آرام آرام خنده ات را دوست دارم

آنهمه بخشندگی ، افتادگی را دوست دارم

تا تو هستی در کنارم زندگی را دوست دارم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 16:01
+2
payam65
payam65
دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 15:47
+3
sepideh
sepideh
حیف نون میره بهشت

رو دیوار مینویسه :

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا سیب بخورد !
7 دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 15:40
+10
sepideh
sepideh
:O
11 دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 15:37
+7
payam65
payam65
وقتي به دنيا آمدم
صدايي در گوشم طنين انداخت و گفت :
تا آخرين لحظه ي عمرت با تو خواهم ماند.
گفتم : تو كيستي ؟؟؟ گفت : غم!
خيال كردم كه غم عروسكي است كه مي توان با آن بازي كرد
و حال فهميدم كه خود عروسكي هستم
كه غم با من ...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 15:36
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ